مقام ادبی نابغه جعدی

سپس سید مرتضی میفرماید: مرزبانی «۱» میگفت: علی بن سلیمان اخفش از احمد بن یحیی و او از محمد بن سلام و غیره نقل کرده که این اشعار از نابغه جعدی است:
تلوم علی هلک البعیر ظعینتیو کنت علی لوم العواذل زاریا
______________________________
(۱) ابو عبد اللَّه محمد بن عمران بن موسی بن سعید بن عبد اللَّه مرزبانی از دانشمندان شیعه است. اصلا خراسانی ولی در بغداد متولد شده است. از تصنیفات مشهور وی کتاب «ما نزل من القرآن فی علی (ع)» یعنی آیاتی که در شان علی (ع) نازل شده: و کتاب «المفصل» در علم بیان است. گفته شده که او نخستین کسی است که علم بیان را تدوین کرد هر چند عبد القاهر گرگانی را نام میبرند.
ابن خلّکان مینویسد: مرزبانی استاد ادب، و تاریخ بود و تالیفات بسیار دارد؛ در حدیث موثق و در مذهب متمایل به تشیع است» خطیب در تاریخ بغداد مینویسد: ابو عبید اللَّه کاتب مرزبانی از ابو القاسم بغوی و احمد بن سلیمان طوسی و ابن درید و نفطویه و ابو بکر انباری، روایت میکند … کتابهای بسیاری نوشته از جمله در اخبار شعرای پیشین و پسین به ترتیب طبقات آنهاست. علی بن ایوب قمی میگفت سلیقه و مهارت مرزبانی در تصنیف کتب از «حافظ» بهتر بود، و گفت: روزی وارد شدم بر ابو علی فارسی دانشمند (نحوی معروف) پرسید: از کجا میآئی؟ گفتم: از نزد ابو عبید اللَّه مرزبانی- ابو علی گفت: مرزبانی از خوبان روزگار است».
و هم خطیب از علی بن ایوب نقل میکند که: عضد الدوله دیلمی وقتی از در خانه مرزبانی میگذشت، میایستاد تا وی بیرون آید و باو سلام کند و احوالش را بپرسد.
ابن ندیم مینویسد: وی آخرین دانشمند بزرگ آشنای بادب و تاریخ و وقایع گذشتگان و نویسنده نامی این قسمت و دارای صراحت لهجه و اطلاعات وسیع بود» مرزبانی بسال ۳۸۴ در بغداد درگذشت. (الکنی و الالقاب)
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۵۸۰ الم تعلمی انّی رزیت محاربافما لک منه الیوم شیئا و لا لیا
و من قبله ما قد رزیت بوحوحو کان ابن امّی و الخلیل المصافیا
فتی کملت خیراته غیر انّهجواد فما یبقی من المال باقیا
فتی تمّ فیه ما یسرّ صدیقهعلی انّ فیه ما یسوء الاعادیا
اشم طویل السّاعدین سمیدعاذا لم یرح للمجد اصبح غادیا یعنی: تو مرا بر هلاک شدن شترم سرزنش میکنی، و من هم در صددم که سرزنشکنندگان را سرزنش کنم ای زن! تو نمیدانی که در جنگ برای من اتفاق سوئی افتاد که امروز نه تو و نه من اثری از آن نداریم؟
پیش از آن هم من بواسطه یکفرد مبارز سوگوار گشتم. او فرزند مادرم و دوست پاکباز من بود.
او جوانی بود که نیکوئیهایش بسر حد کمال رسیده بود، جز این که از بس سخی بود چیزی از اموالش را باقی نمیگذاشت. جوانی بود که دوست داشت همیشه دوستش را مسرور نگاهدارد. بعلاوه در وی صفاتی بود که خوش آیند دشمنان نبود. وی جوانی بلند بالا و دارای بازوانی دراز و خود با شخصیت بود. بطوری که اگر در شب ظلمانی بمجد و بزرگواری نمیرسید، صبح بآن نائل میگشت.
این اشعار هم از نابغه است:
عقیله او من هلال بن عامربذی الرّمث من وادی المنار خیامها
اذا ابتسمت فی البیت و اللّیل دونهااضاء دجی اللّیل البهیم ابتسامها یعنی: محبوبه من از قبیله عقیل یا هلال بن عامر است. خیمههای او در «ذی الرمث» واقع در بیابان منار است. او اگر در خانه و موقع شب تبسم نماید، با دندانهای سفید و روشنش، ظلمت شب را برطرف نموده بکلی نورانی میگرداند.
اصمعی «۱» از ابو عمرو بن علا نقل کرده که گفت: از فرزدق پرسیدند
______________________________
(۱) اصمعی از ادبا و شعرا و ظرفای معروف عرب است. نامش عبد الملک بن قریب و از ندمای خلفای عباسی مخصوصا در دربار منصور و هارون الرشید موقعیت بسزائی داشت.
اصمعی در سال ۲۱۶ بسن نود سالگی درگذشت.
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۵۸۱
اشعار نابغه جعدی چگونه بود؟ گفت: او دارای دو نوع شعر بود. و مانند لباس- فروشی بود که رداء خزّ هزار دیناری و روسری یک درهمی میفروخت! سپس اصمعی میگوید: فرزدق «۱» راست گفته است چه: سخنان نابغه از یک طرف روانتر از آب زلال و از طرفی سختتر از سنگ بود. سپس فرزدق این اشعار را از نابغه انشاد کرد:
سما لک همّ و لم تطربو بتّ ببثّ و لم تنصب
و قالت سلیمی اری راسهکناصیه الفرس الاشهب
و ذلک من وقعات المنونففیئی الیک و لا تعجب یعنی: رنج و محنت تو برخاست و تو خشنود نشدی، و با مشقت پی در پی بسر بردی اما تو مشقت نکشیدی. سلیمی گفته است: سر او را مانند پیشانی اسب سفیدی که مایل بسیاهی باشد میبینم. باو گفتم: این بواسطه جنگهای مرگ است که با من نموده. پس بجای خود برگرد و تعجب مکن. و بعد از این ابیات میگوید:
اتین علی اخوه سبعهو عدن علی ربعی الاقرب
فادخلک اللَّه بردّ الجنانجذلان فی مدخل طیّب یعنی: مرگها بر هفت برادر من وارد گشتند و آنها را بردند. آنگاه بخانه من که بآنها نزدیک بود برگشتند (سپس خود را مخاطب ساخته و میگوید:) خداوند
______________________________
(۱) فرزدق از شعرای بزرگ اسلام است؛ و همان است که دعبل خزاعی اشعار مشهور خود را که در باره اهل بیت عصمت گفته بود نزد او خواند و فرزدق ذوق سرشار او را ستود و دستور داد آن را منتشر سازد، و همان است که در زمان خلافت عبد الملک مروان با پسر او هشام بن عبد الملک بحج آمد و علی رغم هشام که از دیدار امام زین العابدین ناراحت شد و نتوانست جلالت آن حضرت را بهبیند؛ قصیدهای در مدح آن امام همام بالبداهه سرود و فی الحال خواند که شاهکار بیمانند است.
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۵۸۲
تو را در جای خنکی از بهشت درآورد، بحالتی مسرور و در جایگاهی مطلوب. ولی با این وصف سخنان نابغه روان و نرم شد. (چون موحد بود و بگفته خود ایمان داشت و اشعار در خیر و خوبی میگفت) اگر ابو شمقمق این بیت (بیت آخر) را میگفت:
خوش آیند نبود و ضعیف شمرده میشد (زیرا اهل این حرفها نبود).
اصمعی میگوید: روش شعر اینست که اگر آن را در باب خیر بکار بری روان و نرم گردد. نمیبینی که حسان بن ثابت «۱» از نظر شعر چه مقامی در جاهلیت و اسلام یافت. ولی هنگامی که اشعار خود را در باب خیر مانند مراثی پیغمبر و حمزه و جعفر و غیره گفت، شعرش روان شد و بر زبان همه جاری گشت؟
سپس سید مرتضی رضی اللَّه عنه فرموده است: اگر کسی بپرسد: آنچه را در باره عمرهای طولانی و تطاول آنها نقل کردید، چطور میتواند صحیح باشد با اینکه شما میدانید که بسیاری از اهل تسنن آن را انکار میکنند و محال میدانند و میگویند: قدرت بر این گونه عمرها نیست و کسی نمیتواند این همه عمرهای طولانی داشته باشد؟.
حتی بعضیها انکار خود را یکدرجه تنزل داده و میگویند: این گونه عمرهای طولانی، اگر چه از نظر قدرت و امکان جایز است، ولی یقین داریم که تحقق نیافته. زیرا که بر خلاف عادت است، چه وقتی با دلیل محکم دانستیم که کار مخالف عادت فقط بهنگام امتیاز حق از باطل و اثبات صدق ادعای پیغمبران است (یعنی
______________________________
(۱) حسان بن ثابت نخست از شعرای جاهلیت بود، سپس اسلام آورد، و شاعر رسمی محضر پیغمبر اسلام گردید. و تمام اشعار هجائیه شعرای مشرکین را رد میکرد، در غدیر خم نیز بعد از آنکه پیغمبر اکرم (ص) علی علیه السلام را بجانشینی خود منصوب داشت، اشعاری بهمان مناسبت گفت، ولی بیچاره مانند غالب شعرای متملق و نگون بخت، بعد از پیغمبر (ص) از علی (ع) روی گردانید و حتی از بیعت با حضرت مانند عبد اللَّه بن عمر و اسامه بن زید، سر باز زد!
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۵۸۳
معجزات) خواهیم دانست که این گونه حکایات که راجع بطول عمرها نقل کردهاند ساختگی و باطل است و شایسته جواب گفتن نیست!!.
در جواب چنین کسی گفته شده که: کسی که عمرهای طولانی را از راه محال بودن باطل دانسته و از باب امکان بیرون برده است، فساد گفتارش آشکار است زیرا اگر در حقیقت معلوم شود عمر چیست و مقتضی امتداد و کوتاهی آن چه میباشد آنچه را ما در باره جواز امتداد آن گفتیم، خواهد دانست. عمر عبارت است از:
دوام عمر صاحب عمر که زندگی و عدم زندگی او مساوی است. یا اینکه باین معنی است که بگوئی عمر عبارت است از استمرار حیات کسی که از اول دارای حیات بوده است.
علت اینکه استمرار را در عمر شرط دانستیم اینست که بعید بنظر میرسد بگوئیم انسانی که در یک آن زنده بوده، بعدا هم زنده و دارای عمر میباشد، بلکه ناچار برای عمر داشتن او باید نوعی از امتداد و استمرار را مراعات کرد و لو اندک باشد، و اینکه شرط کردیم که: هر کس زنده بودن و نبودن برایش یکسان است استمرار حیات دارد، و از ابتداء میتوان بوی صاحب حیات گفت، برای این بود که خداوند قدیم لا یزال که دوام حقیقی دارد، در این تعریف داخل نگردد، و با اینکه حیاتش استمرار دارد، از عنوان صاحبان عمر خارج شود. بنا بر این فعل حیات و ایجاد آن مختص ذات اقدس الهی است. همچنین آنچه محتاج بحیات است مانند بدن آدمی و رطوبت آن، نیز ایجادش اختصاص بخداوند دارد و داخل در حیز قدرت اوست.
پس وقتی که خداوند متعال حیات و لوازم آن را مانند بدن آدمی که جایز البقاء است، آفرید، این حیات منقضی نمیگردد، مگر با ضدی که بر آن عارض شود یا ضدی که لوازم حیات را منتفی سازد، و رای صائب اینست که حیات ضدی ندارد جماعتی گفتهاند: حیات در فنای خود در حقیقت محتاج بضد نیست. ولی اگر واقعا حیات ضدی داشته باشد در این باب خللی بمقصود ما نمیرساند. پس تا موقعی
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۵۸۴
که خداوند قدیم، ضد حیات یا ضد لوازم حیات را ایجاد ننماید، و تا وقتی که ساختمان بدن صاحب حیات فرو نریزد؛ خواهیم گفت حیات شخص، ممتد و مستمر است و اگر بنا بمذهب کسی که میگوید: حیات استمرار ندارد هم ملاحظه کنیم باز نظر ما صحیح است. زیرا خداوند متعال قادر است هر آن حیات و لوازم آن را ایجاد کند، پس حیات داشتن میتواند طولانی و مستمر شود.
اما پیری و زیادی سن و نقص بنیه انسان که بواسطه طول زمان عارض میگردد چیزی نیست که حتما باید پدید آید، جز اینکه خداوند عادت را بر این جاری نموده که این امور در امتداد زمان روی دهد. بنا بر این، زمان در این خصوص بهیچ وجه نه تاثیر و نه ایجابی دارد. این هم باید دانسته شود که خداوند قادر است آنچه را که عادت بر آن جاری گشته، پدید نیاورد (یعنی سالها بانسان عمر دهد بدون اینکه او را پیر کند یا در بنیه وی نقص پدید آورد).
چون این مقدمات ثابت گردید، روشن میگردد که درازی عمر امری ممکن است و محال نمیباشد. کسی که آن را محال میداند معتقد است که استمرار حیات شخص زنده باید از طبیعت و نیروی خود وی باشد، و این دو نیز نسبت بماده حدی دارند که اگر بآن رسیدند منقطع میگردند، و بنا بر این محال است که دوام داشته باشند، ولی بنظر ما اگر اینان امتداد آن را نسبت بفاعل مختاری میدادند که دست تصرف وی در همه امور باز است دیگر آن را محال نمیدانستند (ولی آنها نگاه بطبیعت و نیروی آدمی میکنند که قادر نیست و از این رو آن را محال میدانند).
و اما گفتگو در اینکه آیا پیری و نقص بدن آدمی داخل در عادت است یا از آن خارج میباشد، باید گفت: تردید نیست که عادت چنین است که عمرهای زاید از میزان متعارف، امری خارق العاده، و مقدار آنها بهم نزدیک است. جز اینکه مسلم است که عادت در اوقات و اماکن نیز مختلف میباشد.
علی هذا لازم است که نسبت عادت را بکسی که برای آنها در زمان و مکان

مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۵۸۵
عادت گشته است مراعات نمائیم. و البته بیگفتگو این سخن مانع از این نیست که آنچه عادت بر آن جاری گشته، تدریجا رو بقلت برود تا جایی که پدید آمدن آن خارق العاده گردد؛ و هم مانع از این نیست که امر خارق عادت چنان شیوع یابد و کثرت بهم رساند که پدید آمدن، خارق العاده شمرده نشود. چنان که نزد دانشمندان مسلم است.
چون این مطلب روشن شد میگوئیم: مانعی ندارد که عادت در زمان پیش جاری شده باشد بامتداد عمرها و استمرار و دوام آنها، بطوری که چندان رو بنقص برود که عادت ما امروز بعکس آن جاری باشد، و اگر آن عمرهای عادی معمّرین سابق میان ما باشد، آن را خارق العاده بدانیم. این بود مختصری که میخواستیم در باره معمّرین و طول عمر آنان در اینجا بیاوریم- و گمان میکنم کافی باشد.
(پایان سخن سیّد مرتضی).

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *