مفهوم و مدلول لفظی ولایت تکوینی

در ولایت تکوینی، ممکن است تکوین صفت ولایت باشد، و در مقابل ولایت ازلی قدیمی و غیر حادث و غیر تکوینی الهی اطلاق شود و به عبارت دیگر، از آن ولایت غیر تکوینی الهی اطلاق شود و به دیگر عبارت، از آن ولایت حادث و ایجاد شده اراده شود.
بنابر این احتمال، ولایت تکوینی چند نوع است:
نوع اوّل: سلطنت و ولایت تکوینی شخص بر نفس خود و بر آنچه مسخّر هر انسان است که متعلق احکام شرعی و متعلق ولایت تشریعی- به برخی از معانی آن که خواهیم گفت- قرار میگیرد؛ مثلًا شخص بر نفس خود قدرت دارد و میتواند آن را نابود کند؛ ولی شرعاً القای نفس در هلاکت و خودکشی حرام بوده و ولایت
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۵۳
شرعی بر آن ندارد، و اعمال ولایت تکوینی و صرف قدرت در آن جایز نیست.
بنابراین تکویناً قدرت و ولایت هست؛ ولی تصرف قدرت با نهی شرع حرام است.
مراد از اصطلاح ولایت تکوینی و بحثهایی که در آن میشود، این قسم ولایت نیست- و چنانکه در مطلب هشتم از مطالب بخش نخست گفته شد- این ولایت تفویض نیست و با امر بین امرین منافات ندارد.
نوع دوم: این است که شخص به طور تکوین الهی و احداث و ایجاد خدا، بر تمام ممکنات و اداره و رتق و فتق دقیق امور آنها، از خلق و رزق و تدبیر و غیره، به طور استقلال ولایت و سلطنت داشته باشد؛ خواه در موارد آن، تعلّق احکام شرعی و نهی و ترخیص و وجوب و تحریم فرض شود یا نه، و خواه صاحب این ولایت، اعمال ولایت بنماید یا نه.
فرق این ولایت با ولایت الهی، ذاتی نبودن و تکوینی بودن و حادث بودن آن میباشد- و چنانکه از مطلب دوم از مطالب بخش نخست هم استفاده میشود- قول به این نوع ولایت، باطل و شرک و تفویض است و عقل و نقل بر بطلان آن اتفاق دارند. یکی از توالی و نتایج فاسد و نادرست تفویض، قول به انحصار مرزوق و مخلوق خدا به صاحبان این ولایت است.
اگر گفته شود: چه فرق است بین این نوع و نوع اوّل که خدا شخص را بر نفس خود و اعضا و جوارح خویش ولایت و اختیار و استقلال داده است؟ و چرا همین ولایت را در مورد مدیریت کاینات و سلطنت بر اداره امر خلق و رزق و میراندن و زنده کردن نمیگویید؟ زیرا در هر دو نوع، ولایت و استقلال ازلی و ذاتی نیست؛ بلکه اعطایی و حادث و در طول ولایت مطلق مستقل الهی بر جمیع اشیا و تمام امور است که اگر اراده فرماید، میتواند در هر دو صورت، سلب استقلال و ولایت را از مخلوق خود بنماید. بنابراین چنین ولایت تکوینی حادث هبه شده، به شرک
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۵۴
ارتباطی پیدا نمیکند؟
پاسخ این است که:
اوّلًا: بر حسب آنچه در مطلب دوم از مطالب بخش اوّل بیان شد، این استقلال، شرک و اعطای آن به ممکن، محال و مستلزم خروج ممکن از امکان است که استحاله آن بدیهی است و ولایت شخص بر نفس خود، نظیر ولایت نوع سوم است که پس از این درباره آن بحث خواهد شد.
ثانیاً: چنانکه در مطلب هشتم گفته شد، استقلال و ولایت شخص بر نفس خود و هر آنچه مسخر او شده است، استقلال و اختیاری است که با امر بین امرین منافات ندارد و قضا و قدر الهی در تمام موارد اعمال این استقلال و اختیار محفوظ است؛ امّا در این استقلالی که در مدیریت امور کاینات فرض میشود، مجالی برای قضا و قدر الهی نیست.
ثالثاً: در نوع اوّل، ولایتی بر نظام اسباب و تغییر و تبدیل آن نیست؛ بلکه ولایت در دایره نظام اسباب و مسبّبات و طبق سنّتهای مقرّر انجام و اعمال میشود و مداخلهای در امر اسباب و مسبّبات و خلق اشیا و مواد و اجسام و رزق در بین نیست.
رابعاً: استقلال و ولایت عبد بر نفس خود- با اینکه گفته شد استقلال و ولایت مطلق نیست- در کارها و اموری است که خدا از آن کارها منزّه است، مثل اکل و شرب و نشستن و برخاستن و فکر کردن و با زبان گفتن و با گوش شنیدن و با دست گرفتن؛ امّا ولایت مطلقه بر نظام کاینات و مداخله بدون وسائط و اسباب به طور استقلال در رتق و فتق و اداره امور اکوان، کار خدا است و دیگری را متصدی شمردن شرک است.
خامساً: ادلّه سمعی زیادی از آیات و احادیث دلالت صریح دارند بر اینکه این
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۵۵
ولایت فقط شان خدا است و برای غیر او ثابت نیست و فقط دست خدا در اداره امور کاینات و خلق و رزق باز و گشاده و مستقل است و در تمام احیان و ازمان، دست او در کار اداره شوون خلق و افاضه و اعطا و اماته و احیا است که:
«کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَاْنٍ»؛[۳۶]
«او همه روزه مشغول کاری است».
و «وَقالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ اَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ»؛[۳۷]
«یهود گفتند: دست خدا بسته است. به واسطه این گفتار دروغ دست آنها بسته شده و به لعن خدا گرفتار گردیدند؛ بلکه دو دست خدا گشاده است».
و «اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالاْمْرُ»؛[۳۸]
«آگاه باشید ملک آفرینش خاص خدا است و حکم نافذ فرمان او است».
و «هُوَ الَّذِی یُصَوّرُکُمْ فِی الْاَرْحامِ کَیْفَ یَشآءُ»؛[۳۹]
«خدا است آنکه صورت شما را در رحم مادران، هرگونه که اراده کند، مینگارد».
و «إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبّ وَالنَّوی یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیّتِ وَمُخْرِجُ الْمَیّتِ مِنَ الْحَیّ ذلِکُمُ اللَّهُ فَاَنّی تُوْفَکُونَ* فالِقُ الْإِصْباحِ وَجَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً وَالشَّمْسَ
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۵۶
وَالْقَمَرَ حُسْباناً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ»؛[۴۰]
«خدا است که در جوف زمین، دانه و هسته را میشکافد و زنده را از مرده و مرده را از زنده پدید میآورد. آنکه میتواند چنین کند خدا است، چرا به دروغ نسبت خدایی را به آنان که نمیتوانند این کار را انجام دهند، میدهید* خدا است شکافنده پرده صبح گاهان و شب را برای آسایش خلق او مقرر داشته و خورشید و ماه را به نظمی معین به گردش آورده، این خدای مقتدر دانا است».
با وجود اینگونه آیات که در قرآن مجید بسیار است، دیگر مجال برای توهّم صحّت این ولایت برای غیر خدا نیست.
نوع سوم: ولایت تکوینی عامّه حادث و غیر مستقل- به نحوی که در مطلب چهارم از مطالب بخش نخست مذکور شد- که گفتیم: اگرچه شرک نیست و از آن محذور تفویض لازم نمیآید؛ ولی مخالف ظواهر و اطلاقات کثیری از آیات قرآن مجید است و دلیل کافی و قاطعی بر آن نداریم تا ظواهری را که دلالت بر افعال بدون واسطه دارند و لااقل اطلاق دارند، به افعال مع الواسطه حمل نماییم یا مقیّد به آن نماییم، چنانکه در بعضی از موارد، خود آیات قرآن قرینه بر عدم اطلاق آیات دیگر و صرف ظاهر آن میشود.
اگر گفته شود: پس معنای قطب بودن ولیّ و اینکه زمین به وجود حجت باقی و برقرار است و خالی از حجت نخواهد ماند، و اینکه میگویند: مَثَل امام نسبت به عالَم کبیر، مثل قلب است نسبت به عالم صغیر، چیست؟ چرا همانگونه که قلب
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۵۷
متصرف در عالم صغیر است، مشتمل بر عالمهای بسیار است- مثل عالم گلبولهای قرمز که شامل تقریباً سی هزار میلیارد گلبول قرمز است و عالم گلبولهای سفید که شامل حدود پنجاه میلیارد گلبول سفید است، عالم سلّولها که حدود ده میلیون میلیارد است- در عالم کبیر این برنامه و تقدیر الهی را قبول نکنیم، با اینکه عالم کبیر به داشتن چنین مرکز ارتباط و همگامی و یک واحد بودن اولی است. به علاوه، همان طور که این واحدها نیز واحدهای بزرگتر و مرکب را تشکیل میدهند و واحدها نیز واحدهای دیگر و بزرگتر را و از مجموع تمام این واحدهای کوچک و بزرگ، عالم تشکیل شده است و در تمام این واحدها، ملاک و معیار ارتباطی- مثل قلب و روح در انسان- وجود دارد، در تمام عالم نیز این قانون به تقدیر خدا وجود دارد که عالم، واحد خاصّی است و امام قلب و مرکز آن است که اگر نباشد، ارتباط اجزای عالم بر هم میخورد و نظام عالم به وجود او باقی است، چنانکه وقتی تصرف روح از بدن قطع گردد، از صلاحیت ارتباط با یکدیگر ساقط میشوند؛ بلکه صورت و هیات آنها از میان میرود، و واحدهایی که تقوّمشان به روح و حیات نبوده، باقی میمانند.
پاسخ این بیان چنین است که:
امّا قطبیت: اگر مراد این باشد که به تقدیر عزیز علیم، ولیّ و امام در کاینات به منزله مدار و هسته مرکزی است که تکویناً حرکات متحرک و اوضاع کاینات و بقای ثوابت و سیارات- از اتمها تا منظومهها و کهکشانها- به وجود او ارتباط دارد و خواست و اراده خدا بر این تعلّق گرفته است که: امام، محور عالم امکان و قلب آن باشد و بقای همه مرتبط به او باشد، چنانکه بقای انسان و اعضا و جوارح او را به قلب و کار آن ارتباط داده است، و چنانکه سازنده یک ماشین و دستگاه، بقا و کار آن را به اجزای مهم آن ارتباط میدهد. این معنی قابل تصدیق است؛ بلکه ادلّه و شواهدی بر آن میتوان اقامه کرد، که:
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۵۸
«ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ»؛[۴۱]
«نظم ثابت عالم، به تقدیر خدای مقتدر و دانا است».
امّا بقای نظام عالم، «بِإِرادَهِ اللَّهِ بِوُجُودِ الْإِمامِ لا بِإِرادَهِ الْإِمامِ» با مساله ولایت ارتباط ندارد؛ زیرا در ارتباط بقای نظام به وجود مبارک ولی و امام، خواست و اراده خدا مداخلهای ندارد و با عدم اراده و اختیار شخص ولی، اطلاق ولایت بر او به این ملاحظه معنی پیدا نمیکند و اگر هم کسی به طور مسامحه این خصوصیت را ولایت بگوید، اشکالی پیدا نمیشود.
اگر گفته شود: «ما هم قبول میکنیم با این بیان که انسان عالم صغیر است و هر جنبنده و متحرکی یک واحد است و حفظ اعضا و بقای آنها، مثلًا مربوط به قلب و مغز و اعضای رئیسه دیگر است، مجموع عالم نیز این چنین است و بقای آن ارتباط به وجود امام و ولی دارد، اثبات ولایت به معنای مذکور و مدیریت غیر مستقل نمیشود؛ امّا مقام ولایت نسبت به این عالم، مقام روح و غیب وجود انسان است نسبت به اعضا و جوارح، که همکاریهای اعضا و جوارح و افعالی که از آنها صادر میشود، تحت ولایت و تصرّف روح است و جهت وحدت این اعضا و همکاری آنها با یکدیگر روح است، که اگر روح نباشد، این اعضا با هم همکاری ندارند و بیاثر و بیخاصیت میگردند؛ ولی چون به تقدیر و امر خدا، همه تحت فرمان روح هستند، منافع و فواید هر کدام ظاهر میشود؛ هرچند دست یا چشم درک این معنی را که تحت ولایت روح است نکنند. چه مانعی دارد که منزلت ولیّ قطب چنین منزلتی باشد که به اذن خدا و تقدیر او، ترتب منافع و فواید تمام اکوان و اشیا و ارتباط آنها با یکدیگر به اراده و تصرف او متوقف باشد، هرچند این
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۵۹
تصرفات از دایره سنن الهی خارج نبوده و نظام و برنامه آن الهی باشد و شخص ولی خارج از آن تصرفی نداشته باشد؛ بلکه قادر به تصرّف نباشد و یک نحو امر بین امرین به جعل و اعطای خدا برقرار باشد».
پاسخ داده میشود: این معنا و بیان لطیفی است و اشکال شرک و تفویض و غلوّ در آن نیست؛ امّا با ظواهر آیات بسیاری خالی از منافات نیست؛ آیاتی چون:
«إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَالْاَرْضَ اَن تَزُولا وَلَئِن زالَتا إِنْ اَمْسَکَهُما مِنْ اَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ»؛[۴۲]
«همانا خداوند آسمانها و زمین را از اینکه نابود شوند نگاه میدارد و اگر رو به زوال نهند غیر از او هیچ کس نمیتواند آنها را محفوظ دارد».
و «وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ»؛[۴۳]
«او خدایی است که بادها را به بشارت باران رحمت خویش در پیش فرستد».
«إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبّ وَالنَّوی [۴۴]
«خداوند شکافنده دانه و هسته است».
هرچند اگر قرینهای باشد، حمل این افعال بر اعم، از باواسطه و بیواسطه جایز است؛ امّا با عدم دلیل، وجهی برای حمل آن نیست، خصوصاً که این آیات متعدّد است و رفع ید از این ظواهر کثیر جایز نیست. بنابراین اراده و مشیّت الهی است که حافظ وحدت عالم و حافظ ارتباط بین اکوان و تمام حادثات و ممکنات است.
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۰
و اگر مقصود از قطبیت این باشد که: بدون وجود ولیّ و امام و خلیفه اللَّه، ممکنات دیگر به کمال نمیرسند و غرض از آفرینش آنها حاصل نمیشود و از برکت و پرتو انوار وجود امام و ولیّ و خلیفه اللَّه- که علّت غایی ایجاد مخلوقات است- و از روشنایی و لَمَعان خورشید هدایت و تربیت او، اشخاص و افراد دیگر به حسب مراتب استعدادات و اکتسابات مستفیض میشوند و همان غرض از آفرینش امام و ولیّ که معرفت و خداشناسی و خداپرستی است، در آنها نیز- به قدر مراتب استفاده آنها از هدایت امام- جلوه میکند، این معنا نیز صحیح و مورد تصدیق است و کلام بلاغت نظام امیرالمومنین علیه السلام در نهج البلاغه اشاره به آن است:
«فَإِنّا صَنائِعُ رَبّنَا وَالنّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا»؛[۴۵]
«ما تربیت یافته پروردگارمان هستیم و مردم تربیت یافته ما هستند».
و اگر لفظ حدیث این باشد: «وَالنّاسُ بَعْدُ صَنائِعِنا» اشاره به معنی اوّل یا معنایی است که مقارب آن است.
و امّا تشبیه ولیّ و امام و عالم کبیر، به قلب و عالم صغیر:
به نظر میرسد که این تشبیه به ملاحظه جهات تکوینی نباشد؛[۴۶] چون مراد از قلب، عقل است و بدیهی است که عقل، جهات تکوینی وجود انسان را اداره نمیکند؛ بلکه این تشبیه به ملاحظه امور غیر تکوینی و جهاتی است که متعلق تکالیف واقع میشود و در آن، انتظام و ترتیب و حساب و حفظ نظام و امر به
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۱
معروف و نهی از منکر و تعلیم و تربیت و رتق و فتق و تعاون و رفع خصومات و اختلافات لازم میگردد. همانطوری که خداوند در وجود انسان یک قوه آمر و حاکم و زمامدار و حافظ نظم و برانگیزنده و بازدارنده قرار داده است- که باطن و حقیقت وجود انسان است و آن را به ملاحظه شوون و مشاغلی که دارد، گاهی به نفس و گاهی به روح و گاهی به عقل و گاهی به قلب و نامهای دیگر یاد مینمایند- و اعضا و جوارح بدون آنکه در تحت فرماندهی این قوه و کارمند آن باشند مفید نخواهند شد، اجتماع انسانی نیز با مدیر صالح و بالیاقتی که از جانب خدا منصوب و معیّن شده باشد، حکم پیکر واحد را خواهد یافت و مدینه فاضله انسانیت، آن زمان تاسیس میشود که تمام افراد اجتماع، مانند اعضای بدن واحد، هر کدام تحت راهنمایی آسمانی و معلّم شدید القوای الهی کار و وظیفه خود را انجام دهند و بدون چنان رهبر عالی مقام، مدینه فاضله تاسیس نخواهد شد، و لذا خدایی که نظام وجود یک فرد را تامین فرموده و قوه آمر و حاکم در آن قرار داده است، هرگز نظام مجتمع بزرگی را که این افراد عضو آن هستند، مهمل و گرفتار هرج و مرج و اختلال نخواهد گذاشت و حتماً رهبری صالح و جامع که هدایت و حکومتش، نمایش هدایت و حکومت الهی باشد، برای آنها منصوب و معین میفرماید.
این مطالب هرچند در جای خود و در شناختن مقام امام، اهمّیت شایان دارد و چنانکه در بحث ولایت تشریعی خواهیم گفت ولایت شرعی است؛ امّا غیر از مساله ولایت تکوینی که مورد بحث ما باشد، امام و ولی، قطب و قلب عالم کبیر است؛ امّا ولایت تکوینی مقام دیگری است هر چند لازم و ملزوم یکدیگر باشند.[۴۷]
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۲
نوع چهارم: ولایت تکوینی و حادث است بر تصرف در کاینات، به واسطه علومی که شخص، به طور اکتساب یا افاضه و الهام و وحی دارا میشود، چنانکه در مورد آن کسی که علمی از کتاب داشت، در قرآن مجید میفرماید:
«قالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ اَنبا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ اَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ …»؛[۴۸]
«آن کس که به علمی از کتاب الهی آگاهی داشت، گفت: من پیش از آنکه چشم به هم زنی، تخت را بدین جا میآورم …».
حال این علم چه علمی بوده است، علم به یک حرف از حروف اسم اعظم بوده- چنانکه در بعضی از روایات و تفاسیر است- یا علم به چیز دیگر، فعلًا در آن بحث وارد نمیشویم، چنانکه علم کتاب ممکن است علم به کتاب آفرینش و کلمات آن باشد، که صاحب آن روابط مخلوقات و کاینات را با یکدیگر میشناسد و روی این شناسایی میتواند کارهایی را انجام دهد و این علم است که هم موهوبی است و هم کسبی و تحصیلی که رشته کسبی آن در عصر ما ترقّی و توسعه پیدا کرده و بر اثر اطّلاعاتی است که از خواصّ اشیا به طور بسیار شگفتانگیزی روز به روز بیشتر میشود.
آنچه ممکن است از چنین ولایتی مورد ردّ و قبول واقع شود، ولایتی است که از علم موهوبی و لدنّی و تایید من عند اللَّه حاصل شود؛ ولی اجمالًا عقیده به چنین ولایت و تصرفاتی در حقّ اولیا، به شرک و تفویض ارتباطی ندارد؛ چون ولایت بر تغییر نظام نیست؛ بلکه علم به نظام و روابط است با تعلّم از عالم غیب، و وقتی قرآن در مورد بعضی افراد بشر بر آن صراحت داشته باشد، فرض غلوّ هم در آن
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۳
نمیشود.
نوع پنجم: ولایت تکوینی در تصرّف در کاینات ممکن است، نه به عنوان نظم و تدبیر؛ بلکه بر حسب مصالح و مقتضیات خاص و عارض و ثانوی و خرق عادت، چنانکه تحقیق آن در مطلب سوم از مطالب بخش نخست گذشت.
و مخفی نماند این ولایت و قدرت به دو نحو تصور میشود؛ یکی به این نحو که: به نفس ولیّ تاثیری إعطا شود که بتواند این تصرفات را بنماید، و دیگر به این نحو که: خداوند متعال اکوان را مطیع و فرمانبر و مسخّر او قرار دهد، مانند حضرت داود- علی نبینا و آله و علیه السلام- که در قرآن مجید میفرماید: «وَاَلَنّا لَهُ الْحَدِیدَ»[۴۹] و به عبارت دیگر: کاینات چنان شوند که او بتواند در آنها تصرّف نماید.
تذکّر: چنانکه اشاره شد، بنابر این احتمال که تکوین صفت ولایت باشد، این پنج نوع ولایت تکوینی که مذکور شد، همه در مقابل ولایت ازلی ذاتی و غیر تکوینی الهی است، چنانکه ولایت تشریعی جعلی یا به عبارت دیگر، ولایت شرعی، مثل ولایت جدّ و پدر که به تشریع و جعل و اعتبار شارع، به طور تاسیس یا امضا حاصل میشود، نیز غیر از این ولایتهای پنجگانه است.
ممکن است” تکوین” در عبارت” ولایت تکوینی”، مانند صفت به حال متعلّق موصوف باشد و از آن، ولایت بر تصرّفات عینی خارجی در امور تکوینی اراده شود، که بنابراین در مقابل ولایت شرعی مثل ولایت جدّ و پدر و ولایت شرعی بر نفس و مال، و همچنین ولایت بر تشریع و جعل قانون و اعتبارات واقع میشود و شامل آنها نمیشود؛ ولی به طریق اولی شامل ولایت و قدرت مطلق و سلطنت
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۴
کلّی و عام ازلی الهی بر امور کاینات و خلق و رزق و غیر اینها میشود، چنانکه شامل انواع پنجگانه ولایت تکوینی و غیر ازلی عبد، که بنابر احتمال اوّل گفته شد، نیز میشود.
و از این بیانات معلوم شد که:” تکوین”؛ چه صفت ولایت باشد یا مانند صفت، به حال متعلّق موصوف تفاوتی نمیکند، جز آنکه در صورت دوم شامل ولایت ذاتی ازلی الهی نیز میشود؛ ولی در صورت اوّل شامل ولایت الهی- که ازلی و غیر حادث است- نمیشود.
و نیز از مجموع این توضیحات معلوم شد که ولایت تکوینی شخص بر نفس خود و آنچه مسخّر هر انسان است- خواه تکوین صفت ولایت باشد، یا صفت به حال متعلق موصوف- محل نزاع و بحث نبوده؛ بلکه مورد اتفاق است، چنانکه ولایت ازلی الهی بر تکوین اشیا و تصرّف در امور تکوینی و امر خلق و رزق و تدبیر امور و غیر اینها نیز مورد اتّفاق بوده و در آن بحثی نیست.
و نوع دوم از انواع پنجگانهای که در ضمن بیان احتمال اینکه «تکوین» صفت ولایت باشد، به آن اشاره شد، اگرچه ممکن است توهم خلافی در آن شده باشد و بلکه بعضی از جهّال و غُلات به آن قائل شده باشند که این قابل توجّه نبوده و آن را نمیتوان بین علما و اهل تحقیق محلّ اختلاف دانست. و حق در آن همان است که در ضمن بیان آن و مطلب دوم از مطالب مقدّمه بررسی شد، که چنان ولایتی برای احدی از خلق جایز نیست.
و در نوع چهارم نیز با صراحتی که قرآن مجید در مورد «مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» دارد، مجال انکار نیست، چنانکه در مورد آدم- علی نبینا و آله و علیه السلام- نیز فرموده است:
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۵
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْاَسْمآءَ».[۵۰]
و در مورد بندهای که موسی- علی نبینا و آله و علیه السلام- با او دیدار یافت، فرمود:
«وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً».[۵۱]
درباره یوسف- علی نبینا و آله و علیه السلام- فرمود:
«وَکَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلّمُکَ مِن تَاْوِیلِ الْاَحادِیثِ».[۵۲]
البته این در صورتی است که این آیه تتمّه کلام یعقوب خطاب به یوسف باشد و الّا خطاب به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است.
و در شان رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«وَعَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُن تَعْلَمُ».[۵۳]
و در شان امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
«وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتابِ».[۵۴]
بنابر احادیث و تفاسیر، مراد از «کسی که نزد او علم کتاب است» علی علیه السلام میباشد.
حاصل اینکه: تعلیمات خاصّ خدا به بندگان شایسته و صالح خود- حتی از طریق خواب- مسلّم است، بنابراین ولایت بر تصرّف در کاینات، با علمی همچون علم «مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» برای انبیا و اولیا، به خصوص رسول خاتم و ائمّه
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۶
طاهرین علیهم السلام که افضل و اعلم خلق خدا هستند، ثابت و مسلّم است. و اگر کسی هم ولایت تکوینی را به بعضی از معانی صحیح و جایز آن قبول نکند، این معنی را نمیتواند انکار کند و بالاخره این شان و مقام آنها را- که قدرت تصرّف در کاینات به اذن خدا و طبق مصالح ثانوی است- باید قبول کند؛ امّا اینکه منشا آن چه نحو عنایتی میباشد، مطلب دیگر است.
و امّا نوع سوم، اگرچه منافی با توحید و نفی غلوّ و آیاتی مثل «ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ» نیست؛ امّا چنانکه گفتیم، دلیل قاطعی بر آن نیست و به علاوه در مورد بعضی از ملائکه، آیات و روایات دلالت دارند که آنها- باذن اللَّه تعالی- قائم به بعضی امورند، مثلًا جبرئیل مامور و امین وحی خدا است، یا عزرائیل مامور قبض ارواح است، یا ملائکهای مدبّرات و ملائکه دیگر مقسّمات میباشند. این مناصبی که ملائکه دارند، ظاهر این است که اختصاص به او داشته و دیگری آن را ندارد، هرچند ملائکه نیز مامور باشند که طبق ولایت نوع پنجم، از صاحبان آن ولایت اطاعت کنند؛ امّا اجرا و انفاذ مشیت الهی در اموری که به آنها واگذار شده است، اختصاص به خودشان دارد.
بنابراین، اگرچه به این مناصب ملائکه، تصوّر ولایت نوع سوم ممکن است و میتوان گفت: ملائکه در تقدیر الهی، جزء اعوان و انصار اولیا و ماموران آنها هستند، چنانکه حضرت عزرائیل نیز جنود و اعوانی دارد. با این حال، اثبات اینگونه ولایت و وساطت و دخالت در تمام سازمان کاینات برای ایشان و غیر ایشان در نهایت اشکال است و اگر دلیل قاطعی بر آن اقامه نشود، قول به غیر علم است.
و امّا نوع پنجم، ولایتی است که برای رسول اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام ثابت و محقّق است و تصرفات ایشان و وقایع مسلّمی که تاریخ و احادیث متواتر آنها را
سلسله مباحث امامت و مهدویت، ج۱، ص: ۶۷
حفظ کرده است، قابل انکار و تردید نیست؛ بلکه از گروه بسیاری بزرگان اهل بیت علیهم السلام و دست پروردگان و خواص اصحاب ائمه علیهم السلام و علما و زهّاد نیز تصرّفات و خوارق صادر شده است و هر شبههای را که شبهه کنندگان عرضه بدارند، با وجود این وقایع و امور خارجی و عینی و حسّی پذیرفته نمیشود، با اینکه این ولایت قابل ابداء شبههای نیست؛ زیرا نه شرک و تفویض و غلوّ است، و نه منافی با توحید میباشد.
برگرفته از کتاب سلسله مباحث امامت و مهدویت نوشته آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *