معجزات امام رضا

معجزاتی که به دست مبارک امام رضاعلیه السلام ظاهر شده و دلالت بر صحّت امامت آن حضرت میکند و در کتب شیعه آمده است نیز عقیده فرقه واقفیه را باطل میکند. به خاطر همین کرامات و معجزات بود که تعدادی از معتقدین به واقفیه؛ مثل: «عبدالرّحمن بن حجّاج» و «رفاعه بن موسی» و «یونس بن یعقوب» و «جمیل بن دارج» و «حماد بن عیسی» و دیگران از اعتقاد باطل شان برگشتند، اینها از اصحاب پدر امام رضاعلیهما السلام بودند و در مورد امام رضاعلیه السلام شکّ کرده و سپس توبه کردند.
همین طور کسانی که در زمان آن حضرت بودند، مثل: «احمد بن محمّد بن ابی نصر» و «حسن بن علی وشاء» و دیگران که قائل به وقف بودند، [با دیدن کرامات و دلایل ممّن (کان) قال بالوقف، فالتزموا الحجّه وقالوا بإمامته وإمامه من بعده من ولده.
۷۶ – فروی جعفر بن محمّد بن مالک، عن محمّد بن الحسین بن ابی الخطاب، عن محمّد بن ابی عمیر، عن احمد بن محمّد بن ابی نصر – وهو من آل مهران – وکانوا یقولون بالوقف، وکان علی رایهم،
فَکاتَبَ اَبَا الْحَسَنِ الرِّضاعلیه السلام وَتَعَنَّتْ فی الْمَسائِلِ فَقالَ: کَتَبْتُ إِلَیْهِ کِتاباً وَاَضْمَرْتُ فِی نَفْسِی اَنّی مَتی دَخَلْتُ عَلَیْهِ اَسْاَلُهُ عَنْ ثَلاثِ مَسائِلَ مِنَ الْقُرآن وَهِیَ قَوْلُهُ تَعالی «اَفَاَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ اَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ» وَ قَوْلُهُ: «فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِْسْلامِ»
امامت امام رضاعلیه السلام] ولایت حجّت حق را پذیرفتند و ملتزم به آن شدند و قائل به امامت امام رضا و ائمّه پس از ایشان از فرزندانشان شدند.
۱ / ۷۶ – محمّد بن ابو عمیر، از احمد بن محمّد بن ابی نصر که از آل مهران بود و همگی قائل به وقف بودند، و او هم با بقیه آل مهران هم عقیده بود، نقل میکند که نامهای به اباالحسن رضاعلیه السلام نوشت و برای آزار دادن و به مشقت انداختن او سوالات سختی را مطرح کرده و گفت: ابتدا برای او نامهای نوشتم سپس با خودم گفتم هر وقت او را دیدم از سه مساله مهم از مسائل قرآن از او سوال میکنم؛ از جمله آیه [۴۰ سوره زخرف] که میفرماید: «ای پیامبر! آیا تو میتوانی سخن خود را به گوش کران برسانی، یا کوران و کسانی را که در گمراهی آشکاری هستند هدایت کنی؟!»
و آیه [۱۲۵ سوره انعام که میفرماید:] «آن کسی را که خداوند بخواهد هدایت کند، سینهاش را برای [پذیرش] اسلام، گشاده میسازد و آن کس را که [به خاطر اعمال خلافش] بخواهد گمراه سازد، سینهاش را آنچنان تنگ میکند که گویا میخواهد به آسمان بالا برود، این گونه خداوند پلیدی را بر افرادی که ایمان نمیآورند قرار میدهد.»
وَ قَوْلُهُ: «إِنَّکَ لاتَهْدِی مَنْ اَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ».
قالَ اَحْمَدُ: فَاَجابَنِی عَنْ کِتابِی وَکَتَبَ فِی آخِرِهِ الآیاتِ الَّتِی اَضْمَرْتُها فِی نَفْسِی اَنْ اَسَاَلَهُ عَنْها وَلَمْ اَذْکُرْها فِی کِتابِی إِلَیْهِ، فَلَمَّا وَصَلَ الْجَوابُ اَنْسَیْتُ ما کُنْتُ اَضْمَرْتُهُ، فَقُلْتُ: اَیُّ شَیْءٍ هذا مِنْ جَوابِی؟ ثمَّ ذَکَرْتُ اَنَّهُ ما اَضْمَرْتُهُ.
۷۷ – و کذلک الحسن بن علیّ الوشاء وکان یقول بالوقف فرجع وکان سببه انّه قال: خرجت إلی خراسان فی تجاره (لی) فلمّا وردته بعث إلیّ ابوالحسن الرضاعلیه السلام یطلب منّی حبره – وکانت بین ثیابی قد خفی علیّ امرها – فقلت: ما معی منها شیء، فردّ الرسول وذکر علامتها وانّها فی سفط کذا، فطلبتها فکان کما قال، فبعثت بها إلیه.
و آیه [۵۶ سوره قصص که میفرماید:] «تو نمیتوانی هر کسی را که دوست داری هدایت کنی، ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند، و او به هدایت یافتگان آگاهتر است.»
احمد میگوید: ایشان جواب نامهام را داد و در آخر نامه هم آیاتی را که خودم میخواستم از او بپرسم [و کسی از آن اطلاع نداشت و در نامه نیاورده بودم نوشته بود]. وقتی که جواب ایشان به دستم رسید، من فراموش کرده بودم که با خود چه گفته بودم، بنابراین گفتم: این چه جوابی است که به من داده [ربطی به بقیه نامه ندارد] بعداً به یادم آمد که این جواب همان سوالاتی است که پیش خودم آماده کرده بودم.
۲ / ۷۷ – به همین ترتیب حسن بن علی وشّاء نیز که معتقد به وقف بود و سپس برگشت و توبه کرد، پیرامون سبب توبهاش میگوید: برای امر تجارت به خراسان سفر کردم، وقتی که وارد آنجا شدم ابوالحسن رضاعلیه السلام کسی را فرستاد و از من بُرد یمنی خواست. بُرد در میان لباسهای تجارتی من بود، امّا فراموش کرده بودم؛ لذا گفتم: من بردی ندارم. فرستاده امام رفت و برگشت و علامت آن را در بین اموالم داد و این که بُرد در فلان زنبیل اجناس [یا بار حیوان است، گشتم تا این که دیدم بُرد همان جاست که گفته بود. ثمّ کتبت مسائل اساله عنها، فلمّا وردت بابه خرج إلیّ جواب تلک المسائل التی اردت ان اساله عنها من غیر ان اظهرتها، فرجع عن القول بالوقف إلی القطع علی إمامته.
۷۸ – و قال احمد بن محمّد بن ابی نصر: قال ابن النجاشی: من الإمام بعد صاحبکم؟
فَدَخَلْتُ عَلی اَبِی الْحَسَنِ الرّضاعلیه السلام فَاَخْبَرْتُهُ فَقالَ: اَلإِمامُ بَعْدِی ابْنِی، ثُمَّ قالَ: هَلْ یَجْرَاُ اَحَدٌ اَنْ یَقُولَ اِبْنِی وَلَیْسَ لَهُ وَلَدٌ؟
من هم بُرد را برایش فرستادم، بعد چند سوال نوشتم تا از ایشان بپرسم. همین که به درب منزلشان رسیدم، حضرت از خانه خارج شدند و جواب سوالات را که من میخواستم از ایشان بپرسم و کسی هم خبر نداشت، بیان کردند.
حسن بن علی وشاء با دیدن این معجزه از اعتقاد به وقف برگشت و یقین به امامت امام رضاعلیه السلام پیدا کرد.
۳ / ۷۸ – احمد بن محمّد بن ابی نصر گفته است: ابن نجاشی سوال کرد: بعد از صاحب شما [امام رضاعلیه السلام] چه کسی امام است؟ من هم محضر امام رضاعلیه السلام رسیدم و ماجرا را عرض کردم.
حضرت فرمودند: امام بعد از من پسر من است. بعد فرمودند: آیا کسی که پسری ندارد، جرات دارد که بگوید پسرم؟(۵۰)
۷۹ – و روی عبد اللَّه بن جعفر الحمیری، عن محمّد بن عیسی الیقطینیّ قال: لمّا اختلف النّاس فی امر ابی الحسن الرضاعلیه السلام جمعت من مسائله ممّا سئل عنه واجاب عنه خمس عشره الف مساله.
۸۰ – وروی محمّد بن عبد اللَّه بن الافطس قال: دخلت علی المامون فقرّبنی وحیّانی، ثمّ قال: رحم اللَّه الرضاعلیه السلام ما کان اعلمه، لقد اخبرنی بعجب سالته لیله وقد بایع له النّاس.
فقلت: جعلت فداک اری لک ان تمضی إلی العراق واکون خلیفتک بخراسان، فتبسّم، ثمّ قال:
لا لَعَمْرِی وَلکِنْ مِنْ دُونِ خُراسانَ بِدَرَجاتٍ، إِنَّ لَنا هُنا مَکْثاً وَلَسْتُ بِبارِحٍ حَتّی یَاْتِیَنِی الْمَوْتُ وَمِنْهَا الْمَحْشَرُ لا مُحالَهَ.
۴ / ۷۹ – محمّد بن عیسی یقطینی گفته است: وقتی مردم در مورد امامت ابو الحسن رضاعلیه السلام دچار اختلاف شدند، سوالاتی را که [برای امتحان و اطمینان از امامت شان] از ایشان پرسیده شده بود و حضرت هم به همگی پاسخ داده بودند، جمع کردم و تعدادشان به پانزده هزار مساله رسید.
۵ / ۸۰ – محمّد بن عبداللَّه بن افطس میگوید: وارد بر [مجلس] مامون شدم، او هم مرا نزدیک خودش جای داده و با من احوال پرسی کرد، بعد گفت: خدا رحمت کند رضا را که کسی عالمتر از او نبود. پس از آن که مردم با او بیعت کردند شبی از ایشان سوالی پرسیدم و او در جواب امر عجیبی را به من خبر داد.
سوال کردم: جانم به فدای شما، برای شما صلاح را در این میبینم که به عراق بروید و من در خراسان جانشین شما باشم.
حضرت تبسم کرده و فرمودند: نه به جان خودم قسم! قبل از [خروج از]خراسان نامه پیچیده میشود. [کنایه از این که مرگ خواهد رسید] برای ما در اینجا توقفی است و این جا را ترک نمیکنم تا این که مرگ من فرا برسد، و حتماً حشر من از خراسان است.
فقلت له: جعلت فداک وما علمک بذلک؟ فقال:
عِلْمِی بِمَکانِی کَعِلْمِی بِمَکانِکَ.
قلت: واین مکانی اصلحک اللَّه؟ فقال:
لَقَدْ بَعُدَتِ الشِّقَّهُ بَیْنِی وَبَیْنَکَ، اَمُوتُ بِالْمَشْرِقِ وَتَمُوتُ بِالْمَغْرِبِ.
فقلت: صدقت، واللَّه ورسوله اعلم وآل محمّد، فجهدت الجهد کلّه واطمعته فی الخلافه وما سواها فما اطمعنینفسه.
۸۱ – وروی محمّد بن عبد اللَّه بن الحسن الافطس قال: کنت [عند] المامون یوماً ونحن علی شراب حتّی إذا اخذ منه الشراب ماخذه، صرف ندماءه واحتبسنی، ثمّ اخرج جواریه وضربن وتغنّین، فقال لبعضهنّ: باللَّه لمّا رثیت من بطوس قطنا، فانشات تقول:
به ایشان عرض کردم: جانم به فدای شما! چگونه به این امر علم دارید؟
فرمودند: علم من به مکان خودم، مثل علم من به مکان تو است [به همان اندازه که به مکان تو علم دارم؛ یعنی هر دو را میدانم].
عرض کردم: خدا تو را خیر دهد! مکان مرگ من کجاست؟
فرمودند: فاصله بین من و تو بسیار دور است، من در مشرق میمیرم و تو در مغرب.

عرض کردم: راست میگویید، خداوند و پیامبرش و آل محمّد اعلم هستند.
بعد از آن تمام تلاشم را به کار بستم تا او را در خلافت و منصبها و مقامات دیگر تطمیع کنم. امّا او اصلاً طمع نکرده و نپذیرفت.
۶ / ۸۱ – محمّد بن عبداللَّه بن حسن افطس گفته است: روزی با مامون مشغول شراب خوردن بودیم تا این که مامون در اثر شراب مست شد، ندیمان او همگی رفتند ولی مرا نگه داشت. بعد کنیزان را بیرون آورد و آنها هم به زدن و خواندن پرداختند. مامون به یکی از آنها گفت: تو را به خدا ای کاش برای کسی که در طوس ساکن شده، مرثیه ای میخواندی. کنیز هم به این ترتیب شروع به خواندن کرد:
سقیاً لطوس ومن اضحی بها قطنا
من عتره المصطفی ابقی لنا حزنا
اعنی اباحسن المامون إنّ له
حقّاً علی کلّ من اضحی بها شجنا
قال محمّد بن عبد اللَّه: فجعل یبکی حتّی ابکانی ثمّ قال (لی): ویلک یا محمّد ا یلزمنی اهل بیتی واهل بیتک ان انصب اباالحسن علماً، واللَّه ان لو اخرجت من هذا الامر ولاجلسته مجلسی غیر انّه عوجل، فلعن اللَّه عبد اللَّه وحمزه إبنی الحسن فإنّهما قتلاه.
ثمّ قال لی: یا محمّد بن عبد اللَّه واللَّه لاحدثنّک بحدیث عجیب فاکتمه.
قلت: ما ذاک یا امیر المومنین؟
۱ – سیراب باد زمین طوس و کسی که از عترت پیامبر در آنجا ساکن است که برای ما حزن و اندوه به جای گذاشته است.
۲ – مقصودم اباالحسن میباشد، آن که آرزوی همه است. بر هر کسی که برای او حزن و غم و اندوه خود را آشکار کند حقّ دارد.
محمّد بن عبداللَّه میگوید: مامون آن قدر گریه کرد که مرا هم گریاند، بعد به من گفت: وای بر تو ای محمّد! آیا اهل بیت من و اهل بیت تو مرا ملزم میدانند که میبایست ابوالحسن را [به خلافت و امارت] منصوب میکردم؟ به خدا قسم اگر از این امر [مرگ]خارج میشد [نمیمرد] حتماً او را جای خودم مینشاندم [این در حالی است که مامون خودش امام را به شهادت رسانده] امّا او زود از دنیا رفت. خدا لعنت کند دو پسر حسن؛ یعنی عبداللَّه و حمزه که او را کشتند.
سپس مامون به من گفت: ای محمّد بن عبداللَّه! به خدا قسم حدیثی عجیب برای تو نقل میکنم، ولی تو آن را کتمان و مخفی کن.
گفتم: آن حدیث عجیب چیست ای امیرالمومنین!؟
قال: لمّا حملت زاهریّه ببدر اتیته فقلت له: جعلت فداک بلغنی انّ اباالحسن موسی بن جعفر، وجعفر بن محمّد، ومحمّد بن علیّ، وعلیّ بن الحسین، والحسین بن علیّعلیهم السلام کانوا یزجرون الطیر ولا یخطئون، وانت وصیّ القوم، وعندک علم ما کان عندهم، وزاهریّه حظیّتی ومن لا اقدّم علیها احداً من جواریّ، وقد حملت غیر مرّه کلّ ذلک یسقط، فهل عندک فی ذلک شیء ننتفع به؟
فَقالَ: لا تَخْشَ مِنْ سَقَطِها فَسَتُسْلِمُ وَتَلِدُ غُلاماً صَحِیحاً مُسْلِماً، اَشْبَهُ النَّاسِ بِاَمِّهِ قَدْ زادَهُ اللَّهُ فِی خَلْقِهِ مَرْتَبَتَیْنِ، فِی یَدِهِ الْیُمْنی خَنْصَرٌ وَفِی رِجْلِهِ الْیُمْنی خَنْصَرٌ.
گفت: وقتی که زاهریه به فرزندم «بدر» حامله بود، به خدمت ایشان [امام رضاعلیه السلام]رفتم و گفتم: جانم به فدای شما! به من خبر رسیده است که موسی بن جعفر و جعفر بن محمّد و محمّد بن علی و علی بن الحسین و حسین بن علیعلیهم السلام تفال(۵۱) میزدند و خطا نمیکردند. شما وصی آنها هستی و علم آنها نزد شما است، از طرفی زاهریه را قلباً دوست دارم و هیچ کدام از کنیزانم را به او ترجیح نمیدهم، او بارها حامله شده، امّا بچه سقط میشود. آیا چیزی [علمی]نزد شما هست که ما از آن در این مورد نفعی ببینیم؟
امام رضاعلیه السلام فرمودند: از سقط شدن بچه نترس، به زودی [زاهریه پسری صحیح و سالم به دنیا میآورد که از همه به مادرش شبیه تر است و خداوند در خلقت او دو چیز را اضافه گذارده است و آن اینکه در دست و پای راستش انگشت کوچکی است [شش انگشتی است].
فقلت فی نفسی: هذه واللَّه فرصه إن لم یکن الامر علی ما ذکر خلعته، فلم ازل اتوقّع امرها حتّی ادرکها المخاض، فقلت للقیّمه: إذا وضعت فجیئینی بولدها، ذکراً کان او انثی فما شعرت إلّا بالقیّمه وقد اتتنی (بالغلام) کما وصفه زائد الید والرجل، کانّه کوکب دریّ، فاردت ان اخرج من الامر یومئذ واسلم مایدی إلیه فلم تطاوعنی نفسی لکنی دفعت إلیه الخاتم.
فقلت: دبّر الامر فلیس علیک منّی خلاف، وانت المقدّم، (و) باللَّه ان لو فعل لفعلت.
۸۲ – وقصّته مع حبابه الوالبیّه صاحبه الحصاه التی طبع فیها امیر المومنینعلیه السلام وقال لها:
با خودم گفتم: به خدا قسم این فرصت خوبی است که اگر قضیه خلاف چیزی بود که او میگوید، از ولیعهدی بر کنارش میکنم. بنابراین همواره منتظر زایمان زاهریه بودم تا این که درد زایمان گرفت. به قابله گفتم: به محض وضع حمل، بچه را، پسر یا دختر برایم بیاور. [مدّتی گذشت] ناگهان دیدم قابله پسری را با همان مشخصات که امام گفته بود آورد و پسر مثل ماه میدرخشید. [با دیدن این صحنه] قصد کردم که خلافت و همه زمام امور را به او واگذار کنم، امّا او از من نپذیرفت. فقط انگشتر م را به او دادم و عرض کردم: امور مملکت را شما تدبیر و سرپرستی کنید و شما مقدم هستید [در خلافت] من هم مخالفتی نمیکنم. به خدا قسم اگر میپذیرفت این کار را کرده بودم.(۵۲)
۷ / ۸۲ – داستان آن حضرت با حبابه والبیّه صاحب ریگ است که امیرالمومنینعلیه السلام به آن ریگ مهر زده و به صاحب والبیّه فرمودند: هر کس به این ریگ مهر بزند امام است.
من طبع فیها فهو إمام وبقیت إلی ایّام الرضاعلیه السلام فطبع فیها، وقد شهدت من تقدم من آبائهعلیهم السلام وطبعوا فیه، وهوعلیه السلام آخر من لقیتهم، وماتت بعد لقائها إیّاه وکفّنها فی قمیصه.
۸۳ – وکذلک قصّته مع امّ غانم الاعرابیّه صاحبه الحصاه ایضاً – التی طبع فیها امیر المومنینعلیه السلام وطبع بعده سائر الائمه إلی زمان ابی محمّد العسکریعلیه السلام – معروفه مشهوره.
فلو لم یکن لمولانا ابی الحسن الرضاعلیه السلام والائمه من ولدهعلیهم السلام غیر هاتین الدلالتین فی نصّه من امیر المومنین علی إمامتهم لکان فی ذلک کفایه لمن انصف من نفسه.
حبابه تا زمان امامت امام رضاعلیه السلام زنده بود، ایشان ریگ را مهر زد و حبابه شاهد مهر زدن پدران بزرگوار امام رضاعلیهم السلام به ریگ بوده است و امام رضاعلیه السلام آخرین امامی بود که حبابه با او ملاقات کرد. حبابه بعد از دیدار امام رضاعلیه السلام از دنیا رفت و امامعلیه السلام پیراهن خودشان را جهت کفن او عنایت فرمودند.
۸ / ۸۳ – به همین ترتیب داستان امامعلیه السلام با ام غانم اعرابیه صاحب ریگ است که امیرالمومنینعلیه السلام آن ریگ را مهر زده بودند و سایر ائمّه تا امام حسن عسکریعلیهم السلام آن را مهر زدهاند. که داستان آن معروف و مشهور است.(۵۳)
اگر برای مولای ما ابی الحسن رضاعلیه السلام و ائمّه بزرگوار از فرزندان ایشان علیهم السلام فقط همین دو دلیل و نصّ امیرالمومنین علیعلیه السلام بر امامتشان بود، برای کسی که وجدان بیدار و انصاف داشته باشد، کافی بود.
فإن قیل: قد مضی فی کلامکم انّا نعلم موت موسی بن جعفرعلیه السلام کما نعلم موت ابیه وجدّهعلیهما السلام، فعلیکم لقائل ان یقول:
إنّا نعلم انّه لم یکن للحسن بن علیّ ابن کما نعلم انّه لم یکن له عشره بنین، وکما نعلم انّه لم یکن للنبیّصلی الله علیه وآله ابن لصلبه عاش بعد موته.
فإن قلتم: لو علمنا احدهما کما نعلم الآخر لما جاز ان یقع فیه خلاف کما لا یجوز ان یقع الخلاف فی الآخر.
قیل: لمخالفکم ان یقول: ولو علمنا موت محمّد بن الحنفیه، وجعفر بن محمّد
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *