مراتب معرفت به صفت افراد

معرفت نعت و صفت هم مراتب دارد و هرکدام از این مراتب اثری متفاوت با دیگری دارد.
مرتبه «اوّل»، معرفتی است که از طریق «شنیدن اوصاف» فرد حاصل می شود؛ یعنی وقتی که صفت و خصوصیّات فرد را از دیگری می شنویم و یا در نوشته ای می خوانیم. این مرتبه، معرفت «غیابی» است؛ زیرا آن فرد، خود حاضر نیست و با توصیف دیگران به ما معرّفی می گردد. مثلاً می شنویم که پزشکی در کار خود بسیار حاذق است و عمل های جرّاحی مشکلی را با موفقیّت انجام داده یا بیماران سخت را مداوا کرده است. یا می شنویم که عالمی در مسائل دینی بسیار متخصّص و خودش نیز اهل عمل است و موعظه اش بسیار به دل می نشیند، هم چنین افراد بسیاری را تحت تاثیر قرار داده است و یا در کتابی فضائل و کرامات او را می خوانیم.
بدین ترتیب نسبت به آن عالم یا پزشک معرفت پیدا می کنیم. این شناخت ها آثاری در قلب ما ایجاد می نماید و حال قلبی ما نسبت به وقتی که این اوصاف را نشنیده
{صفحه۱۵۰}
بودیم، دگرگون می شود. البتّه این معرفت که از راه شنیدن حاصل می شود، خود، درجات مختلفی دارد. هرچه این شنیدن ها بیش تر باشد و هر قدر که وصف کننده موثّق تر و عالم تر باشد، وصفش اثر بیش تری در دل می گذارد.
مثلاً اگر کسی پزشکی را به ما معرّفی کند، علاوه بر نوع توصیف او، وضعیّت خود وصف کننده را هم در نظر می گیریم. اگر بدانیم او رااستگوست و اهل اغراق و غلوّ نمی باشد، اثر معرّفی او عمیق تر خواهد بود. هم چنین اگر بفهمیم که خودش پزشک است و حتّی پزشک متخصّص در همان رشته می باشد، در ما اطمینان بیش تری حاصل می شود. از نظر ما معرّفی متخصّص با توصیف شخص غیر وارد، کاملاً متفاوت است و ما بر اثر توصیف فرد متخصّص، اطمینان خاطری می یابیم که در حالات دیگر، این اطمینان هرگز حاصل نمی شود.
عامل دیگری که اثر معرفت به وصف از راه شنیدن را افزون می سازد، این است که معرّف، خود، اثر آن وصف را چشیده باشد. مثلاً کسی که از پزشکی تعریف می کند، اگر بگوید من ده سال است که فرزندم را نزد او می برم و نتیجه دیده ام، بیش تر اثر دارد تا این که بگوید یک ماه است که با او آشنا شده ام و یا خودم نیز تعریف او را شنیده ام ولی تا به حال مراجعه نداشته ام. در این صورت کلام و تعریف او اثر کم تری در شنونده ایجاد خواهد کرد.
بنابراین ویژگی های معرّف و سنخیّت او با شخص تعریف شده و کیفیّت شناخت خود او از عوامل، ناخودآگاه، در میزان تاثیر تعریف و توصیف، موثّر می باشد. این عوامل باعث می شود که عمق تاثیر شنیدن ها متفاوت گردد. این تاثیرات به صورت غیر اختیاری در دل فرد ایجاد می شود و ارتباطی به عمل او ندارد.
در «مرتبه دوم» می توانیم با «مشاهده» یا «دیدن» آثار، نسبت به اوصاف چیزی معرفت پیدا کنیم؛ یعنی تاثیر عمل و فعالیّت او را روی دیگران ببینیم. فرض کنید یکی از نزدیکان شما ناراحتی خاصّی داشته و شما شاهد رنج بردن او و مراجعه او به پزشکان مختلف بوده اید، تا این که با چشم خود می بینید که مراجعه به پزشک خاصّی باعث بهبود و سلامت بیمار شده است.
{صفحه۱۵۱}
یا ممکن است ببینیم که جوانی دچار سرگردانی و حیرت شده، و قدرت تشخیص ارزش ها را از دست داده است و در عمل نسبت به انجام وظایف شرعی و اخلاقی خود کوتاهی می نماید. سپس مصاحبت او با فرد عالمی را مشاهده می کنیم و به دنبال این معاشرت، می بینیم که این جوان تغییر رویّه داده و نسبت به انجام وظایف خود کوشا شده است. این «دیدن»ها باعث می شود که ما شناختی نسبت به این فرد عالم پیدا کنیم.
بدین ترتیب با دیدن اثر یکی از اوصاف شخص در دیگران، پی به صفت او می بریم. این مرتبه از معرفت، از جهتی «حضوری» می باشد؛ چون اثر صفت آن شخص نزد شناسا حاضر است و می تواند آن را ببیند. اثری که از این طریق در قلب انسان ایجاد می شود، بسیار عمیق تر از معرفت از راه شنیدن می باشد.
«مرتبه سوم» معرفت به وصف، شناخت چیزی از راه «چشیدن» آن می باشد. در این نوع معرفت، از طریق مواجهه با واقعیّت چیزی، آن را می شناسیم و خود، تجلّی گاه آن صفت می شویم. مثلاً وقتی به بیماری سختی دچار می شویم و به رنج بسیاری می افتیم، پس از مراجعه به پزشک های مختلف، اثری از بهبود در ما ایجاد نمی شود. در اوج سختی و ناراحتی، به پزشک متخصّصی مراجعه می کنیم و او واسطه بهبود بیماری صعب العلاج ما می شود و با معالجه او، از آن درد و ناآرامی به حالت سلامت و آرامش می رسیم. در این حالت، خیلی خوب به متخصّص بودن این پزشک پی می بریم و نسبت به این صفت او معرفت بیش تری پیدا کرده، این معرفت، تاثیر بسیار زیادی در قلب ما می گذارد.
مثال دیگر: در مسائل دینی به حیرت می افتیم، در تشخیص تکالیف خود ناتوان می شویم، حقّ و باطل ها در نظرمان مخلوط شده و از دستیابی به شیوه صحیح زندگی عاجز می گردیم. ناگهان متوجّه می شویم که عمرمان بیهوده تلف شده و در گام برداشتن در مسیر بندگی خدا ناموفّق هستیم و نمی توانیم راه را از بیراهه تشخیص دهیم. در این زمان به هر کوی و برزنی برای یافتن «صراط مستقیم» سر می زنیم. در این میان دستگیری عالمی را چشیده، به وسیله او نسبت به وظایف خود، تنبّه می یابیم. در این صورت ما گوشه ای از علم این عالم را چشیده ایم و او به ما معرّفی شده است.
{صفحه۱۵۲}
این مرتبه از معرفت را که خود شناسا، یکی از اوصاف شخص را وجدان می کند، می توان «معرفت شهودی» نامید؛ چرا که او خود، شاهد صفت آن شخص می شود و البتّه می تواند مبیّن آن هم باشد. عمق و میزان تاثیری که این مرتبه از معرفت در قلب انسان ایجاد می کند، با مراتب قبلی قابل مقایسه نیست.
پس به طور کلی می توانیم برای معرفت، چهار مرحله قائل شویم:
۱- معرفت به اسم.
۲- معرفت غیابی به وصف.
۳- معرفت حضوری به وصف.
۴- معرفت شهودی به وصف.
معرفت در هر مرحله نسبت به مرحله قبلی عمیق تر است و در هر درجه آن، نسبت به مرتبه بعدی، می توان اطلاق عدم معرفت (نشناختن) کرد. انسان با رسیدن از یک مرحله به مرحله بعدی، در واقع معرفت جدیدی نصیبش می گردد و ضعف خود را که در مرحله قبل داشته، با تمام وجود خویش می یابد.
برگرفته از کتاب آفتاب در غربت نوشته آقای محمد بنی هاشمی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *