مدعیان دروغین نیابت امام عصر ابن ابی عزاقر

۱۰ / ۳۷۸ – ابی نصر هبه اللَّه بن محمّد بن احمد کاتب، نوه ام کلثوم دختر ابوجعفر عمریرضی الله عنه گفته است: آن زن بزرگوار، ام کلثوم گفته است: ابوجعفر بن ابی عزاقر در نظر طایفه بنی بسطام دارای آبرو و وجاهت زیادی بود، و این آبرومندی به دلیل آن بود که وذاک انّ الشیخ اباالقاسم رضی اللَّه تعالی عنه وارضاه کان قد جعل له عند النّاس منزله وجاهاً، فکان عند ارتداده یحکی کلّ کذب وبلاء وکفر لبنی بسطام، ویسنده عن الشیخ ابی القاسم، فیقبلونه منه ویاخذونه عنه حتّی انکشف ذلک لابی القاسمرضی الله عنه، فانکره واعظمه ونهی بنی بسطام عن کلامه وامرهم بلعنه والبراءه منه، فلم ینتهوا واقاموا علی تولّیه.
وذاک انّه کان یقول لهم: إنّنی اذعت السرّ وقد اخذ علیّ الکتمان، فعوقبت بالإبعاد بعد الاختصاص، لانّ الامر عظیم لا یحتمله إلّا ملک مقرّب او نبیّ مرسل او مومن ممتحن، فیوکّد فی نفوسهم عظم الامر وجلالته.
شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضی الله عنه در نظر مردم برای او منزلت و جایگاه خاصی ایجاد کرده بود، و زمانی که مرتد و منحرف شد، هرگونه دروغ و کفری که برای بنی بسطام حکایت میشد، همه را به شیخ ابوالقاسم نسبت میدادند، آنها هم این کفریات را میپذیرفتند، تا اینکه این ماجرا به اطلاع ابوالقاسم رضی الله عنه رسید، [و فوراً] آن را انکار کرد و دروغهای او را خیلی بزرگ دانست و بنی بسطام را از پذیرش حرف او نهی کرد و به آنها دستور داد تا او را لعن کرده و از او اجتناب کنند، امّا بنی بسطام به فرموده شیخ بها ندادند و بر دوستی و مودّت ابن ابی عزاقر پافشاری کردند، چرا که او به بنی بسطام میگفت: مسائلی که به شما گفتهام، راز و سر بودند و من آنها را افشا کردم، و ابوالقاسم در خصوص کتمان و پنهان کردن آنها از من پیمان گرفته بود و حالا که آن را افشا کردهام، مرا با وجود آن همه نزدیکی به او، از خود رانده و مجازات کرده است، چون آن امر مساله بزرگی بود که هیچکس نمیتواند آن را تحمل کند، به جز فرشته مقرب الهی و پیامبری که به مقام رسالت رسیده باشد و مومنی که خداوند او را به ایمان امتحان کرده است. به این ترتیب بزرگی و جلالت قدر خودش را در دل آنها بیشتر و محکمتر میکرد.
فبلغ ذلک اباالقاسمرضی الله عنه، فکتب إلی بنی بسطام بلعنه والبراءه منه وممّن تابعه علی قوله، واقام علی تولّیه، فلمّا وصل إلیهم اظهروه علیه فبکی بکاء عظیماً، ثمّ قال: إنّ لهذا القول باطناً عظیماً وهو انّ اللّعنه الإبعاد، فمعنی قوله: لعنه اللَّه ای باعده اللَّه عن العذاب والنّار، والآن قد عرفت منزلتی ومرّغ خدّیه علی التراب وقال: علیکم بالکتمان لهذا الامر.
قالت الکبیره رضی اللَّه عنها: وقد کنت اخبرت الشیخ اباالقاسم انّ امّ ابی جعفر بن بسطام قالت لی یوماً وقد دخلنا إلیها فاستقبلتنی واعظمتنی وزادت فی إعظامی حتّی انکبّت علی رجلی تقبّلها، فانکرت ذلک وقلت لها: مهلاً یا ستّی فإنّ هذا امر عظیم وانکببت علی یدها
خبر این ماجرا هم به حسین بن روح رسید، نامهای به بنی بسطام نوشت که حاوی لعن و نفرین ابن ابی عزاقر و بیزاری جستن از او و از همه کسانی بود که از ابن ابی عزاقر پیروی کرده و بر دوستی و مودت او پافشاری میکنند.
وقتی که نامه به دست بنی بسطام رسید، آن را به ابن ابی عزاقر نشان دادند، او تا نامه را دید، شدیداً گریه و زاری کرد و گفت: این کلام حسین بن روح تاویل و باطن بزرگی دارد و آن این است که لعنت همان دور کردن است و معنی کلام ایشان که فرمودهاند خدا لعنتش کند، این است که خداوند او را از عذاب و آتش جهنم دور کند، اکنون به مقام و منزلت خودم پی بردم. صورتش را به خاک گذاشت و خطاب به بنی بسطام گفت: بر شما باد که این را کتمان کنید تا کسی از این موضوع باخبر نشود.
امّ کلثوم رضی الله عنه میگوید: این خبر را به شیخ ابوالقاسم رساندم که روزی به دیدار مادر ابوجعفر بن بسطام رفتم، او هم استقبال گرم و احترام زیادی از من به عمل آورد. تا حدّی که به پای من افتاد و آن را میبوسید. من از این عمل جلوگیری کردم و به او گفتم: دست نگهدار، ای بانوی بزرگوار! این کار بزرگی است [و شایسته مقام من نیست]. فبکت، ثمّ قالت: کیف لا افعل بک هذا وانت مولاتی فاطمه؟ فقلت لها: وکیف ذاک یا ستّی؟
فقالت لی: إنّ الشیخ اباجعفر محمّد بن علیّ خرج إلینا بالسرّ قالت: فقلت لها: وما السرّ؟ قالت: قد اخذ علینا کتمانه وافزع إن انا اذعته عوقبت، قالت: واعطیتها موثقاً انّی لا اکشفه لاحد واعتقدت فی نفسی الاستثناء بالشیخرضی الله عنه یعنی اباالقاسم الحسین بن روح.
قالت: إنّ الشیخ اباجعفر قال لنا: إنّ روح رسول اللَّهصلی الله علیه وآله انتقلت إلی ابیک یعنی اباجعفر محمّد بن عثمانرضی الله عنه وروح امیر المومنینعلیه السلام انتقلت إلی بدن الشیخ ابی القاسم الحسین بن روح وروح مولاتنا فاطمهعلیه السلام انتقلت إلیک فکیف لا اعظمک یا ستّنا.
فقلت لها: مهلاً لا تفعلی فإنّ هذا کذب یا ستّنا، فقالت لی: [هو] سرّ عظیم وقد اخذ علینا
خم شدم و دست او را گرفتم [و بلندش کردم]. او گریه کرده و گفت: چگونه این کار را انجام ندهم در حالی که شما سیده و مولای من فاطمهعلیها السلام هستی؟ گفتم: ای خانم! این چه حرفی است که میزنی؟ او به من گفت: شیخ ابوجعفر محمّد بن علی رازی را برای من آشکار کرده است. امّکلثوم میگوید: به او گفتم: چه سری؟ گفت: [سری است که] از ما عهد و پیمان گرفته است تا آن را مخفی نگه بداریم و بیم داده است که اگر آن را بر ملا کنیم تنبیه شویم. امّکلثوم میگوید به او گفتم: این راز را برای من بگو و اطمینان داشته باش که آن را برای احدی بجز شیخ که خداوند از او راضی باشد یعنی ابوالقاسم حسین بن روح بیان نمیکنم. به من گفت: شیخ ابا جعفر به ما گفته است: روح رسول خداصلی الله علیه وآله به پدر تو یعنی ابا جعفر محمّد بن عثمان رضی الله عنه انتقال یافته و روح امیرالمومنینعلیه السلام به بدن شیخ ابوالقاسم حسین بن روح و روح سیده ما فاطمهعلیها السلام به تو منتقل شده است، پس چگونه شما را احترام نگذارم، ای بانوی ما؟!
به او گفتم: خانم! صبر کن، این کار را نکن، این که گفتی دروغ است. به من گفت: این [که گفتم] سرّ بزرگی است که از ما عهد و پیمان گرفته شده است تا آن را برای احدی افشا انّنا لا نکشف هذا لاحد، فاللَّه اللَّه فیّ لا یحلّ لی العذاب ویا ستّی فلو [لا] انّک حملتینی علی کشفه ما کشفته لک ولا لاحد غیرک.
قالت الکبیره امّ کلثوم رضی اللَّه عنها: فلمّا انصرفت من عندها دخلت إلی الشیخ ابی القاسم بن روحرضی الله عنه فاخبرته بالقصّه، وکان یثق بی ویرکن إلی قولی، فقال لی: یا بنیّه إیّاک ان تمضی إلی هذه المراه بعد ما جری منها ولا تقبلی (لها) رقعه إن کاتبتک، ولا رسولاً إن انفذته (إلیک) ولا تلقیها بعد قولها، فهذا کفر باللَّه تعالی وإلحاد، قد احکمه هذا الرجل الملعون فی قلوب هولاء القوم، لیجعله طریقاً إلی ان یقول لهم: بانّ اللَّه تعالی اتّحد به وحلّ فیه کما یقول النصاری فی المسیحعلیه السلام ویعدو إلی قول الحلّاج لعنه اللَّه.
نکنیم، پس خدا را، خدا را [مراعات میکنم] تا عذاب به من حلال نشود. ای بانوی من! اگر شما من را وادار به افشای آن نمیکردید، هرگز آن سرّ را نه به تو نه به احدی غیر از تو اطلاع نمیدادم.
امّ کلثوم ادامه میدهد: وقتی که از نزد آن زن برگشتم، به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضی الله عنه رفته و ماجرا را برای ایشان تعریف کردم، او هم چون به من اطمینان داشت حرفم را قبول کرد، بنابراین به من گفتند: دخترم! بعد از این ماجرا از رفتن به خانه این زن خودداری کن و اگر نامه یا پیکی برای رساندن پیغامش نزد تو فرستاد قبول نکن، و دیگر بعد از این حرفهایی که زده به ملاقاتش نرو. این حرفها کفر و الحاد است، که این مرد ملعون آن را در دلهای این قوم وعدّهای نادان محکم کرده تا این گفتهها مقدّمه باشد که به آنها بگوید: خداوند با او [یعنی ابن عزاقر] متّحد شده و در او حلول کرده است؛ همچنان که نصاری در خصوص حضرت مسیحعلیه السلام همین را میگویند و میخواهند معتقد به قول حلاج – لعنه اللَّه علیه – بشوند.
قالت: فهجرت بنی بسطام وترکت المضیّ إلیهم ولم اقبل لهم عذراً ولا لقیت امّهم بعدها وشاع فی بنی نوبخت الحدیث، فلم یبق احد إلّا وتقدّم إلیه الشیخ ابوالقاسم وکاتبه بلعن ابی جعفر الشلمغانی والبراءه منه وممّن یتولّاه ورضی بقوله او کلّمه فضلاً عن موالاته.
ثمّ ظهر التوقیع من صاحب الزّمانعلیه السلام بلعن ابی جعفر محمّد بن علیّ والبراءه منه وممّن تابعه وشایعه ورضی بقوله واقام علی تولّیه بعد المعرفه بهذا التوقیع.
وله حکایات قبیحه وامور فظیعه ننزّه کتابنا عن ذکرها ذکرها ابن نوح وغیره.
وکان سبب قتله: انّه لمّا اظهر لعنه ابوالقاسم بن روحرضی الله عنه واشتهر امره وتبرّا منه وامر جمیع الشیعه بذلک، لم یمکنه التلبیس، فقال – فی مجلس حافل فیه روساء الشیعه وکلّ یحکی
امّ کلثوم میگوید: [با شنیدن این سخن از حسین بن روح] از بنی بسطام دور شده و به طرف آنها نرفتم، و عذر آنها را خواستم و دیگر مادرشان را ملاقات نکردم. این ماجرا در بین بنی نوبخت شایع شد و ابوالقاسم حسین بن روح برای همه اهالی نامهای حاوی لعن ابی جعفر شلمغانی [ابن ابی عزاقر] و دوری جستن از او و طرفداران و کسانی که راضی به گفته او هستند یا با او هم کلام شدهاند، تا چه رسد به دوست داشتن ابن ابی عزاقر نوشت [و به همه ابلاغ کرد].
سپس از ناحیه مقدسه صاحب الزمانعلیه السلام توقیعی ظاهر شد در مورد لعن ابی جعفر محمّد بن علی و بیزاری جستن از او و پیروان و دوستان وکسانی که به کفریات او راضی بوده و پس از آمدن این توقیع، بر عقیده دوستی با او باقی میمانند.
البته وی داستانهای زشت و زنندهای دارد که کتاب ما پاکیزه و منزه تر از آن است که در آن ذکر شوند. امّا ابن نوح و دیگران آنها را ذکر کردهاند.
و امّا سبب کشته شدن ابن ابی عزاقر: وقتی که ابوالقاسم بن روح رضی الله عنه او را لعن کرد و مسئله انحرافش مشهور شده، از او بیزاری جسته و شیعیان را هم به دوری از او دستور داد، دیگر نتوانست حیلهگری کند، بنابراین در محفلی که همه بزرگان شیعه که عن الشیخ ابی القاسم لعنه والبراءه منه -: اجمعوا بینی وبینه حتّی آخذ یده ویاخذ بیدی، فإن لم تنزل علیه نار من السماء تحرقه وإلّا فجمیع ما قاله فیّ حق ورقی ذلک الی الراضی – لانّه کان ذلک فی دار ابن مقله – فامر بالقبض علیه وقتله، فقتل واستراحت الشیعه منه.
۳۷۹ – وقال ابوالحسن محمّد بن احمد بن داود: کان محمّد بن علیّ الشلمغانیّ المعروف بابن ابی العزاقر لعنه اللَّه یعتقد القول بحمل الضدّ ومعناه انّه لا یتهیّا إظهار فضیله للولیّ إلّا بطعن الضدّ فیه، لانّه یحمل سامعی طعنه علی طلب فضیلته فإذا هو افضل من الولیّ، إذ لا یتهیّا إظهار الفضل إلّا به وساقوا المذهب من وقت آدم الاوّل إلی آدم السابع، لانّهم قالوا:
هر کدام لعن و بیزاری از او را از شیخ ابوالقاسم نقل میکردند، گفت: بیایید من و او را جمع کنید تا من دست او را بگیرم و او هم دست مرا بگیرد [با هم مباهله کنیم و همدیگر را نفرین کنیم] اگر آتشی از آسمان نازل نشد و او را نسوزاند، هرچه درباره من گفته، حقّ و درست است. این خبر به راضی [خلیفه عباسی] رسید، به دلیل اینکه این حرفها را در منزل ابن مقله [وزیر دستگاه عباسی] زده بود، بنابراین راضی دستور داد بگیرند و بکشند. و شیعه را از شرّش راحت کردند.
۱۱ / ۳۷۹ – ابو الحسن محمّد بن احمد بن داوود گفته است: محمّد بن علی شلمغانی معروف به ابن ابی عزاقر – لعنه اللَّه علیه – معتقد بود: کسی که با ولی ضد و طرف مقابل او باشد و به اصطلاح رقیب ولی باشد، بهتر از امام است و معنای این اعتقاد این است که هیچ فضیلت و برتری برای ولی آماده و شمرده نمیشود، مگر به واسطه طعن و بدگویی آن شخص رقیب درباره او، به جهت اینکه کسی که طعن ولی و امام را شنیده باشد در صدد برمیآید که به دنبال فضیلت ولی و امام برود، بنابراین ضد از ولی برتر است، چرا که روشن شدن و اظهار فضل و برتری ولی فقط به وسیله او میسر است.
از دیگر اعتقادات او و پیروانش این بود که معتقد بودند: این مذهب و روش دینداری را از زمان آدم اوّل تا آدم هفتم جاری کردهاند؛ چرا که آنها به هفت عالَم سبع عوالم وسبع اوادم، ونزلوا إلی موسی وفرعون ومحمّد وعلیّ مع ابی بکر ومعاویه.
وامّا فی الضدّ فقال بعضهم: الولیّ ینصب الضدّ ویحمله علی ذلک کما قال قوم من اصحاب الظاهر: إنّ علیّ بن ابی طالبعلیه السلام نصب ابابکر فی ذلک المقام.
وقال بعضهم: لا ولکن هو قدیم معه لم یزل.
قالوا: والقائم الّذی ذکروا اصحاب الظاهر انّه من ولد الحادی عشر فإنّه یقوم، معناه إبلیس لانّه قال: «فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ إلّا إِبْلِیسَ» فلم یسجد، ثمّ قال: «لَاَقْعُدَنَّ
و هفت آدم معتقد بودند، تا رساندند به موسی با [ضدش] فرعون و محمّد و علی با [ضدش]ابی بکر و معاویه.
امّا اعتقاد اینها در مورد ضد ولی؛ بعضی از اینها گفتهاند: اصلاً ضد را خود ولی نصب میکند و او را وادار به مخالفت و معارضه با خودش میکند، چنانکه عدّهای از اصحاب ظاهر گفتهاند: (۲۲۶) علی بن ابی طالب خودش ابی بکر را در این مقام که ضدش باشد منصوب کرد و عدّهای دیگر از اینها گفتهاند: این گونه نیست، بلکه ضد، قدیم بوده و همیشه با ولی است.
و از اعتقاد دیگر این گروه این است که میگویند: قائمی که اهل ظاهر میگویند که فرزند امام یازدهم است و روزی قیام میکند، معنایش این است که او [العیاذ باللَّه]ابلیس است، چرا که خداوند متعال میفرماید: «همه ملائکه به آدم سجده کردند، بجز شیطان» (۲۲۷) که سجده نکرد و بعد در حکایت از شیطان آمده: «حتماً در راه راست شریعت لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ» فدلّ علی انّه کان قائماً فی وقت ما امر بالسجود، ثمّ قعد بعد ذلک وقوله: یقوم (القائم إنّما هو ذلک القائم) الّذی امر بالسجود فابی وهو إبلیس لعنه اللَّه.
و قال شاعرهم لعنهم اللَّه:
یا لاعناً للضدّ من عدیّ
ما الضدّ إلّا ظاهر الولیّ
والحمد للمهیمن الوفیّ
لست علی حال کحمامیّ
ولا حجامیّ ولا جغدیّ
قد فقت من قول علی الفهدیّ
نعم وجاوزت مدی العبد(یّ)
فوق عظیم لیس بالمجوسیّ
و دین تو مینشینم» (۲۲۸) [تا بندگان را فریب داده و گمراه کنم]. پس این آیه دلالت دارد بر اینکه شیطان در وقتی که به سجده امر شد، قیام کرده و ایستاده بود و پس از آن در کمینگاه نشست و گفته اهل ظاهر که قائم قیام خواهد کرد، معنایش همان قائم است که امر به سجده شده و از سجده خودداری نمود و آن شخص همان ابلیس است.
شاعر این دار و دسته که خداوند لعنتشان کند، در این باره این اشعار را سروده است:
۱ – ای لعن کننده ضدی که از طایفه عدی است [یعنی عمر بن خطاب] [او را لعن نکن چرا که]ضدّ، چیزی جز ظاهر ولی نیست. [یعنی نعوذ باللَّه ضدّ، ظاهر ولی و ولی، باطن ضد است.]
۲ – حمد و ستایش مخصوص خداوند است که به عهدش وفا میکند و حال من مثل حال حمامی نیست.
۳ – و همچنین مثل حجامت کننده و جعفری نیستم و در کلام و اعتقاد و مباحثه فهدی را مغلوب کردم.
۴ – بله از منتهای فضل و هنر بندگی هم گذشتم و بالاتر از رتبه و عظمت کسی که مجوس نبود، قرار گرفتم.
لانّه الفرد بلا کیفیّ
متّحد بکلّ اوحدیّ
مخالط النور(ی) والظلمیّ
یا طالباً من بیت هاشمیّ
وجاحداً من بیت کسرویّ
قد غاب فی نسبه اعجمیّ
فی الفارسی الحسب الرضیّ
کما التوی فی العرب من لویّ
۳۸۰ – وقال الصفوانی: سمعت اباعلیّ بن همام یقول: سمعت محمّد بن علیّ العزاقری الشلمغانیّ یقول: الحقّ واحد وإنّما تختلف قُمُصه، فیوم یکون فی ابیض ویوم یکون فی احمر ویوم یکون فی ازرق.
قال ابن همام: فهذا اوّل ما انکرته من قوله، لانّه قول اصحاب الحلول.
۵ – زیرا که خداوند به اعتقاد من واحدی است بدون کیفیت، و از این جهت با هر واحدی [که بدون کیفیت باشد] متّحد است.
۶ – و با هر نورانی و ظلمانی در هم آمیخته شده. ای طالب [و دوستدار] خاندان هاشمی!
۷ و ۸ – و ای منکر خاندان کسری و ساسانی که در نسبت و حسب و نسب اعجمی و فارسی پسندیده پنهان شدهاند؛ همان گونه که طایفه بنی لوی در میان عرب پیچیده و پنهان شدهاند.
۱۲ / ۳۸۰ – صفوانی میگوید از ابا علی بن همام شنیدم که میگفت: از محمّد بن علی عزاقری شلمغانی شنیدم که میگفت: حقّ، یک حقیقت واحد است، امّا لباسهایش مختلف است، گاهی در لباس سفید است، گاهی در قرمز و روزی هم در لباس کبود.
ابن همام گفته است: این اولین حرفی بود که از او شنیدم و انکارش کردم، چون این حرف همان اعتقاد اهل حلول است.(۲۲۹)
۳۸۱ – واخبرنا جماعه، عن ابی محمّد هارون بن موسی، عن ابی علیّ محمّد بن همام: انّ محمّد بن علیّ الشلمغانیّ لم یکن قطّ باباً إلی ابی القاسم ولا طریقاً له ولا نصبه ابوالقاسم لشیء من ذلک علی وجه ولا سبب ومن قال بذلک فقد ابطل وإنّما کان فقیهاً من فقهائنا وخلّط وظهر عنه ما ظهر وانتشر الکفر والإلحاد عنه.
فخرج فیه التوقیع علی ید ابی القاسم بلعنه والبراءه [منه ممّن تابعه وشایعه وقال بقوله.
۳۸۲ – واخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن احمد بن علیّ بن نوح، عن ابی نصر هبه اللَّه بن محمّد بن احمد، قال: حدّثنی ابوعبد اللَّه الحسین بن احمد الحامدیّ البزّاز المعروف بغلام ابی علیّ بن جعفر المعروف بابن زهومه النوبختیّ – وکان شیخاً مستوراً – قال: سمعت روح بن ابی القاسم بن روح یقول:
لمّا عمل محمّد بن علیّ الشلمغانی کتاب التکلیف، قال [الشیخ یعنی اباالقاسمرضی الله عنه:
۱۳ / ۳۸۱ – ابوعلی محمّد بن همام گفته است: محمّد بن علی شلمغانی هرگز باب و طریق رسیدن به ابوالقاسم حسین بن روح نبوده، حسین بن روح هم او را به هیچ سمتی منصوب نکرده و هیچ دلیلی بر آن نیست و هر کسی معتقد باشد که او نایب حسین بن روح بوده، اعتقادش باطل است. او فقط فقیهی از فقهای ما بود، بعد از آن عقیدهاش با باطل مخلوط گردید و معلوم شد آنچه که از او ظاهر شد و کفر و الحاد از او منتشر گشت. پس از آن به دست ابوالقاسم در خصوص لعن و بیزاری از او و پیروان و دوستانش از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الامرعلیه السلام توقیعی خارج شد.
۱۴ / ۳۸۲ – ابو عبداللَّه حسین بن احمد حامدی بزاز، معروف به غلام ابی علی بن جعفر، مشهور به ابن زهومه نوبختی که پیرمرد گوشهگیری بود، گفت: از روح پسر ابوالقاسم حسین بن روح شنیدم که میگفت: وقتی که محمّد بن علی شلمغانی کتاب تکلیف را انجام داد و نوشت، شیخ ابو القاسم رضی الله عنه گفت: کتاب را برایم بیاورید تا آن را اطلبوه إلیّ لانظره، فجاءوا به فقراه من اوّله إلی آخره، فقال: ما فیه شیء إلّا وقد رویالائمّه إلّا موضعین اوثلاثه، فإنّه کذب علیهم فی روایتها لعنه اللَّه.
۳۸۳ – واخبرنی جماعه، عن ابی الحسن محمّد بن احمد بن داود وابی عبد اللَّه الحسین بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه انّهما قالا: ممّا اخطا محمّد بن علیّ فی المذهب فی باب الشهاده، انّه روی عن العالمعلیه السلام انّه قال: إذا کان لاخیک المومن علی رجل حقّ فدفعه (عنه) ولم یکن له من البیّنه علیه إلّا شاهد واحد وکان الشاهد ثقه رجعت إلی الشاهد فسالته عن شهادته، فإذا اقامها عندک، شهدت معه عند الحاکم علی مثل ما یشهده عنده، لئلّا یتوی حق امرئ مسلم.
ببینم. کتاب را برایش آوردند و او هم آن را مطالعه کرد و گفت: چیزی [خلافی] در آن نبود إلّا اینکه در دو یا سه جا به ائمّهعلیهم السلام روایاتی نسبت داده است که دروغ است و بر اهل بیت دورغ بسته است، خدا لعنتش کند.
۱۵ / ۳۸۳ – جماعتی از ابی الحسن محمّد بن احمد بن داوود و ابی عبداللَّه حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه نقل کردهاند که این دو نفر گفتهاند: از جمله خطاهای محمّد بن علی [ابن ابی عزاقر] در مذهب، در باب شهادت بود، و آن اینکه او از عالم – یعنی امام کاظمعلیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمودهاند: اگر برادر مومن تو حقّی و طلبی از کسی داشته باشد، و بدهکار آن حقّ را منکر شود، و برادر مومن تو هم فقط یک شاهد داشته باشد، و آن شاهد هم ثقه و مورد اطمینان است، به او مراجعه میکنی و میخواهی که شهادت بدهد، پس وقتی که نزد تو اقامه شهادت کرده و گواهی داد، با او به نزد حاکم برو و مثل او گواهی بده تا حقّ مرد مسلمان پایمال نشود.
واللفظ لابن بابویه وقال: هذا کذب منه ولسنا نعرف ذلک.
وقال: فی موضع آخر کذب فیه.
نسخه التوقیع الخارج فی لعنه:
۳۸۴ – اخبرنا جماعه، عن ابی محمّد هارون بن موسی قال: حدّثنا محمّد بن همام قال: خرج علی ید الشیخ ابی القاسم الحسین بن روحرضی الله عنه فی ذی الحجّه سنه اثنتی عشره وثلاثمائه فی [لعن ابن ابی العزاقر والمداد رطب لم یجفّ.
واخبرنا جماعه، عن ابن داود قال: خرج التوقیع من الحسین بن روح فی الشلمغانی وانفذ نسخته إلی ابی علیّ بن همام فی ذی الحجه سنه اثنتی عشره وثلاثمائه.
قال ابن نوح: وحدّثنا ابوالفتح احمد بن ذکا – مولی علیّ بن محمّد بن الفراترحمه الله قال:
ابن بابویه گفته است: شلمغانی [ابن ابی عزاقر] دروغ گفته و این حدیث ساختگی است و ما چنین حکمی یا خبری ندیده ایم، و باز ایشان در جای دیگری گفته است: محمّد بن علی [ابن ابی عزاقر] در این حکم دروغ گفته است.
برگرفته از کتاب ترجمه کتاب الغیبه نوشته شیخ طوسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *