قصیده در مدح امام زمان آئینه غیبنما

ای نهان ساخته از دیده ما صورت خویشبدر از پرده غیب آی و نما طلعت خویش
طاق شد طاقت یاران بگشا پرده ز رخای نهان ساخته از دیده ما صورت خویش
نه همین چشم براه تو مسلمانانندعالمی را نگران کردهای از غیبت خویش
آمد از غیبت تو جان بلب منتظرانهمه دادند ز کف حوصله و طاقت خویش
بیرخت بسته بروی همه درهای امیدبگشا بر رخ احباب در از رحمت خویش
گرچه غرقیم بدریای گناهان لیکنشرمساریم و خجالت زده از غفلت خویش
روی دل سوی تو داریم بصد عجز و نیازجز تو ابراز نداریم بکس حاجت خویش
جز تو ما را نبود ملجئی ای حجت حقباد سوگند ترا بر شرف و عصمت خویش
«دست ما گیر که بیچارگی از حد بگذشت»بگشا مشکل ما را به ید همت خویش
روزگاری است که از جهل و نفاق و نخوتهر کس از رنج کسان میطلبد راحت خویش
تا که بر کار خلایق سر و سامان بخشیگیر با دست خدائی علم نهضت خویش
توئی آن گوهر یک دانه دریای شرفکه خداوند جهان خواند ترا حجت خویش
ساخت حق آینه غیب نما روی ترانگرد خواست در آن آینه تا طلعت خویش
روز میلاد همایون تو عیدیست که حقدر چنین روز عیان ساخت مهین آیت خویش
یافت زان روی شرف نیمه شعبان کامروزشامل حال جهان کرد خدا رحمت خویش
قرب حق یافت بتحقیق کسی کاو بصفابا تو پیوست و گسست از دگران الفت خویش
خوش زدی دم ز مدیح ولی عصر «فتی»که فزودی ببر اهل و لا حرمت خویش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *