شعر در مدح امام زمان (عج) – هزار شاخه صلوات تقدیمت ای گل زهرا

هزار شاخه صلوات تقدیمت ای گل زهرا

ایمان دارم به فردایی که می‏آید فردای سبز
فردای روشن از گل فردای سراسر سپیده فردای باران‏خیز
علی‏رغم همه ناامیدی‏ها علی‏رغم همه بی‏عدالتی‏ها علی‏رغم همه بی‏تفاوتی‏ها
زنجیرها تازیانه‏ها شکنجه‏ها به فردایی که روز گل نرگس است روز جهانی باران و پونه است
روز جهانی مهربانی است روز جهانی اقاقیا روز جهانی عدالت است
با وجود همه رنج‏ها نامرادی‏ها مصیبت‏ها با وجود این بی‏شمار آدم‏های آهنی و سنگ
با وجود این همه برج‏های دروغین این همه دیوارهای شعارزده این همه مرزهای ناامن
این همه آدم‏های انسان‏نما ایمان دارم به فردایی که روز بارش صلوات است
روز بارش یکریز «ایاک نعبد و ایاک نستعین» است روز شرمساری گناه است
روز آشکاری حقیقت است روز قیامت انتظار است ای زیباترین سلام صریح
زیباترین نگاه شگفت‏انگیز از امروز، لحظه‏ها، آمدنت را شادباش می‏گویند
و بر تمام پرنده‏های عاشق فروردین لبخند می‏زنند از امروز، آواز قدم‏های تو را
تمام دقیقه‏ها به گوش ایستاده‏اند چیزی به تماشا نمانده است
فردا، روز طلوع گل‏های آفتابگردان روز نزول باران اردی‏بهشت روز فراگیری شادی است
هرگز آدینه‏هامان رنگ نمی‏بازد هرگز کوچه‏هامان یتیم نمی‏شوند
هرگز بهارمان ناپایدار نیست هرگز دست‏هامان خالی نمی‏شود
لبخندهامان نمی‏میرند؛اگر تو یک آن، صدایت را در گوش جانمان بپراکنی
اگر طلوع کند چشم‏هایت بر ما اگر بر زمین بپاشی شکوفه لبخندت را
آواز قدم‏هایت را به گوش ایستاده‏اندتمام دیوارهایی که تکیه داده‏ای به آن
تمام پنجره‏هایی که عطر پیراهنت را وزیدند نماز ظهورت را قامت بسته‏ایم
إِیَّاکَ نَعْبُدُ و إِیَّاکَ نَسْتَعِین تو را صدا می‏زنیم ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که فردای نقره‏ای زمینی ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که آمدنت شگرف است ایاک نعبد و ایاک نستعین
تو را که لبخندت زیباست ایاک نعبد و ایاک نستعین تو را که جمعه‏ها، بهانه‏ات را گرفته‏اند
ایاک نعبد و ایاک نستعین تو را که آفتاب، بهانه نگاه توست تا کدام روز، این بغض‏های بی‏گمان کشنده
این زخم‏های بی‏گمان عمیق این گریه‏های بی‏گمان سوزناک را صبور باشیم
در نماز دو رکعتی دیدارمان تا کدام روز، سوگوارانه زخم‏هایمان را
هجی کنیم ای فرزند آفتاب ای سپیده‏تر از سپیده ای روشن‏تر از روشن!
در این حوالی یکریز پائیز در این سراشیبی یکریز تاریک در این عمیق یکریز وحشت
در این روزگار بی‏گمان دلگیر که لبخند در هیچ کوچه‏ای نمی‏شکفد، تا بیایی
که درختان در معرض مصادره‏اند، تا بیایی که باران در معرض عقیم شدن است، تا بیایی
و زمین در معرض ویرانی است، تا بیایی
آه!
از این سیاه این تاریک این ترس همیشگی موهوم این زمین سرگردان
آه! از این وصف‏های طویل اتوبوس‏های فشرده دقیقه‏های بی‏دریغ
این برج‏های تا هنوز بلند این دهان‏های تا هنوز چندش‏آور این دیوارهای تا هنوز مرگ‏بار
این چشم‏های تا هنوز نگران آه! از این مناجات‏های بی‏اجابت هوای این روزهای بی‏تو
مرده و سنگین است بی‏پروا و مغرور است
بی‏رحم و متلاطم است دریغ! از این دقیقه‏های سرد و بی‏فانوس
دریغ! از این همیشه‏های حزن‏آور چهل چهارشنبه را نذر آمدنت کردیم
چهل جمعه را تا جمکران پیاده آمده‏ایم تا زیارت خوانی چشم‏هایت تا ندبه خوانی لب‏هایت
آمدیم و ناامید برگشتیم آمدیم و تو را ندیدیم امّا تو آمدی و روشن شد زمین
تو آمدی و باران گرفت تو آمدی و… ما تاریک ماندیم
همچنان کور، همچنان ناسپاس، همچنان بی‏تفاوت… ستاره‏های به زمین آمده‏اند
درختان از شکوفه آذین بستند کوچه‏ها کوچه‏های صمیمیت است کوچه‏های مهربانی است
کوچه‏های یکدست اردیبهشت چشم‏ها؛ بوی پنجره گرفته‏اند باز و روشن
سبز و جاری خیابانها دلباخته‏اند روز انتشار باران است روز انتشار نور است
فصل شمعدانی‏هاست فصل طلوع لبخندست هزار شاخه صلوات تقدیمت
هزار شاخه سلام تقدیمت هزار شاخه گل نرگس تقدیمت ای صراحت سبز!
ای روشنیِ بی‏وقفه چشم نرگس روشن چشم تمام ستاره‏ها روشن!
چشم تمام گلدسته‏ها روشن دل زمین روشن و تو رسیدی و باران گرفت و شب‏بو
و تو رسیدی و سپیده شد و بهار و تو رسیدی و گل‏ها شکفتند و چشم‏ها
و تو چونان صبح؛ دمیدی بر تن شب گرفته زمین مقدمت نور باران!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *