توقیعات وارده از قائم علیه السلام

۱-
(۱) از علیّ بن عاصم کوفی نقل است که میگفت: در توقیعی از صاحب الزّمان
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۳۶
آمده است: ملعون است ملعون کسی که مرا در محفل مردم نام برد.
۲-
(۱) محمّد بن صالح همدانی گوید: به صاحب الزّمان علیه السّلام نوشتم: خاندانم مرا آزار میکنند و سرکوفت میزنند به واسطه حدیثی که از پدران شما روایت شده است که فرمودهاند: متکفّل و خادمین ما بدترین خلق خدا هستند و امام علیه السّلام نوشتند: وای بر شما، آیا کلام خدای تعالی را نمیخوانید که بین آنها و بین قریههایی که مبارکشان ساختیم قریههای ظاهری قرار دادیم، «۱» به خدا سوگند ما آن قریههای مبارک و شما آن قریههای ظاهر هستید.
عبد اللَّه بن جعفر نیز این حدیث را روایت کرده است.
۳-
(۲) ابو علیّ گوید از محمّد بن عثمان عمریّ شنیدم که میگفت: توقیعی به خطّی که میشناختم این چنین صادر شد: لعنت خدا بر کسی باد که مرا در مجمع مردم نام برد. ابو علیّ گوید: نامهای نوشتم و پرسیدم که فرج کی خواهد بود؟ پاسخ آمد: تعیینکنندگان وقت دروغ میگویند.
______________________________
(۱) السبا: ۱۸٫
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۳۷
۴-
(۱) اسحاق بن یعقوب گوید: از محمّد بن عثمان عمری درخواست کردم نامهای را که مشتمل بر مسائل دشوارم بود برساند و توقیعی به خط مولای ما صاحب الزّمان علیه السّلام چنین صادر شد:
خداوند تو را ارشاد کند و پایدار بدارد، امّا سوالی که در باره منکران از خاندان، و عموزادگان ما کردی، بدان که بین خدای تعالی و هیچ کس خویشاوندی نیست و کسی که مرا انکار کند از من نیست و راه او مانند راه پسر نوح است، امّا راه عمویم جعفر و فرزندانش راه برادران یوسف است.
امّا نوشیدن آبجو حرام است و نوشیدن شلماب که نوعی شربت است مانعی ندارد و امّا اموال شما را نمیپذیریم مگر آنکه آن را طاهر سازید هر که خواهد بفرستد و هر که خواهد قطع کند که آنچه خدای تعالی به من داده است بهتر از آن است که به شما داده است.
و امّا ظهور فرج، آن با خدای تعالی است و تعیینکنندگان وقت دروغ میگویند.
و امّا اعتقاد کسی که میگوید حسین علیه السّلام کشته نشده است آن کفر و تکذیب
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۳۸
و گمراهی است.
(۱) و امّا حوادث واقعه، در باره آن مسائل به راویان حدیث ما رجوع کنید که آنان حجّت من بر شما هستند من نیز حجّت خدا بر آنها هستم.
و امّا محمّد بن عثمان عمری- که درود خدا بر او و پدرش باد- مورد وثوق من است و کتاب او کتاب من است.
و امّا محمّد بن علیّ بن مهزیار اهوازی، خدای تعالی به زودی قلب او را به صلاح آورد و شکّش را برطرف سازد.
و امّا آنچه را برای ما فرستادی از آن رو میپذیریم که پاکیزه و طاهر است، و بهای کنیز خواننده حرام است.
و امّا محمّد بن شاذان بن نعیم، او مردی از شیعیان ما اهل البیت است.
و امّا ابو الخطاب محمّد بن ابی زینب اجدع، او و اصحابش ملعونند و با همفکران او مجالست مکن که من از آنها بیزارم و پدرانم نیز از آنها بیزار بودند.
و امّا کسانی که اموال ما را با اموال خودشان در میآمیزند، هر کس چیزی از اموال ما را حلال شمارد و آن را بخورد همانا آتش خورده است.
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۳۹
(۱) و امّا خمس، آن بر شیعیان ما مباح است و تا هنگام ظهور امر ما از آن معافند تا ولادتشان پاکیزه شود و نه خبیث.
و امّا پشیمانی گروهی که در دین خدای تعالی به واسطه آنچه به ما دادند شکّ کردند، ما از هر کسی که فسخ بیعت کند بیعتمان را برداشتیم و نیازی به عطای شکّکنندگان نیست.
و امّا علت وقوع غیبت، خدای تعالی میفرماید: یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ اَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُوْکُمْ «۱»، بر گردن همه پدرانم بیعت سرکشان زمانه بود امّا من وقتی خروج نمایم بیعت هیچ سرکشی بر گردنم نیست.
و امّا وجه انتفاع از من در غیبتم، آن مانند انتفاع از خورشید است چون ابر آن را از دیدگان نهان سازد و من امان اهل زمینم همچنان که ستارگان امان اهل آسمانها هستند و از اموری که سودی برایتان ندارد پرسش نکنید و خود را در آموختن آنچه از شما نخواستهاند به زحمت نیفکنید و برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید که همان فرج شماست و ای اسحاق بن یعقوب! درود بر تو و بر پیروان
______________________________
(۱) المائده: ۱۰۲٫
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۰
هدایت باد.
۵-
(۱) محمّد بن شاذان گوید: مقداری مال برای قائم علیه السّلام در نزد من فراهم آمد که از پانصد درهم بیست درهم کمتر بود و من ناخوش داشتم که آن را ناقص بفرستم، بنا بر این از مال خود آن را کامل گردانیده و نزد محمّد بن جعفر فرستادم و ننوشتم که چقدر آن از من است، محمّد بن جعفر قبض آن را برایم فرستاد که در آن آمده بود: پانصد درهم رسید که بیست درهم آن از توست.
۶-
(۲) اسحاق بن یعقوب گوید: از شیخ عمری- رضی اللَّه عنه- شنیدم که میگفت: با مردی شهری مصاحبت داشتم و به همراه او مالی برای قائم علیه السّلام بود و آن را برای او فرستاد و آن مال را به او برگردانید و به او گفتند: حق عموزادگانت را که بالغ بر چهار صد درهم است از آن خارج کن، آن مرد متحیّر و مبهوت و متعجّب گردید و حسابرسی کرد و در دستش مزرعهای بود که متعلّق به عموزادگانش بود که مقداری از آن را به آنها تسلیم کرده بود ولی بقیه آن را به آنها واگذار
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۱
نکرده بود و سهم آنان از آن مال چنان که فرموده بود چهار صد درهم گردید، پس آن را از مال خود خارج ساخت و باقی را فرستاد و او آن را پذیرفت.
۷-
(۱) گروهی از اصحاب ما روایت کردهاند که غلامی را نزد ابو عبد اللَّه بن جنید که در واسط بود فرستادند و گفتند که آن را بفروشد، آن را فروخت و بهای آن را گرفت و چون آنها را به ترازو گذاشت هیجده قیراط و یک حبّه کم آمد و از مال خود هیجده قیراط و یک حبّه وزن کرد و بدان افزود و فرستاد [امام] یک دینار از آن مال را برگردانید که وزن آن هیجده قیراط و یک حبّه بود.
۸-
(۲) از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار نقل شده است که در حال شکّ و تردید وارد عراق شد و این توقیع برای وی صادر گردید: به مهزیاری بگو آنچه را از دوستان آن سامان حکایت کردی فهمیدیم، به آنها بگو آیا قول خدای تعالی را نشنیدید که میفرماید: یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اَطِیعُوا اللَّهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ آیا این دستور تا روز قیامت نیست؟ آیا خدای تعالی پناهگاههایی برای شما قرار نداده است که بدان پناهنده شوید؟ آیا از زمان آدم علیه السّلام تا زمان
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۲
امام گذشته ابو محمّد صلوات اللَّه علیه اعلام هدایت برای شما قرار نداده است؟ (۱) و اگر علمی نهان شد علمی آشکار نگردید و اگر ستارهای افول کرد ستارهای ندرخشید؟ و چون خدای تعالی ابو محمّد را قبض روح کرد پنداشتید که او رابطه بین خود و خلقش را قطع کرده است؟ هرگز چنین نبوده و تا روز قیامت چنین نخواهد بود در آن روز امر خدای تعالی ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند.
ای محمّد بن ابراهیم! برای چیزی که بخاطر آن آمدی شکّ به خود راه مده که خدای تعالی زمین را از حجّت خالی نگذارد، آیا پدرت پیش از وفاتش به تو نگفت: هم اکنون باید کسی را حاضر کنی که این دینارهایی را که نزد من است وزن کند و چون دیر شد و شیخ بر جان خود ترسید که به زودی بمیرد به تو گفت:
آنها را تو خود وزن کن و کیسه بزرگی به تو داد و تو سه کیسه داشتی و یک کیسه که دینارهای گوناگون در آن بود، آنها را وزن کردی و شیخ با خاتم خود آنها را مهر کرد و گفت تو هم آنها را مهر کن، اگر زنده ماندم که خود میدانم چه کنم و اگر مردم، تو اوّلا در باره خود و ثانیا در باره من از خدا بپرهیز و مرا خلاص کن و چنان باش که به تو گمان دارم، خدا تو را رحمت کند آن دینارهایی را که از ما بین
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۳
نقدین از حساب ما جدا کردی و ده و اندی دینار است بیرون کن و از جانب خود آنها را مسترد کن که زمانه بسیار سخت است و حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ.
(۱) محمّد بن ابراهیم گوید: برای دیدار به عسکر رفتم و قصد ناحیه مقدّسه را داشتم، زنی مرا دید و گفت: آیا تو محمّد بن ابراهیمی؟ گفتم: آری، گفت: بازگرد که در این هنگام به مقصود نمیرسی و شب هنگام مراجعت کن که در به رویت باز است داخل در سرا شو و قصد آن اتاقی را کن که چراغش روشن است و من هم چنان کردم و قصد آن در را کردم و به ناگاه دیدم که باز است داخل در سرا شدم و قصد همان اتاقی را کردم که توصیف کرده بود و در این بین که خود را میان دو قبر دیدم و گریه و ناله میکردم ناگهان صدایی را شنیدم که میگفت: ای محمّد! تقوای الهی پیشه ساز و از گذشته توبه کن که کار بزرگی را عهدهدار شدی.
۹-
(۲) نصر بن صبّاح بلخیّ گوید: کاتبی در مرو برای خوزستانیّ بود که نصر نام او را به من گفت و هزار دینار نزد او برای ناحیه مقدّسه گرد آمده بود و با من مشورت کرد، گفتم: آن را به نزد حاجزی بفرست، گفت: اگر روز قیامت خدای
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۴
تعالی از من سوال کرد آیا بر گردن میگیری؟ گفتم: آری، نصر گوید: از او جدا شدم و بعد از دو سال به نزد او آمدم و او را دیدار کردم و از آن مال پرسیدم، گفت: دویست دینار آن را به توسّط حاجزی فرستاده است و وصول آن و دعای خیر برای او صادر شده است و به او نوشته است که مال هزار دینار بوده است و دویست دینار فرستادهای و اگر خواستی از طریق کسی اقدام کنی اسدی در ری است از طریق او اقدام کن.
نصر گوید: اندکی بعد خبر مرگ حاجز رسید و شدیدا بیتاب و مغموم شدم.
گفتم چرا بیتاب و مغموم میشوی در حالی که خدای تعالی با دو دلالت بر تو منّت نهاده است، یکی آنکه مبلغ مال را به تو اخبار کرده و دیگر آنکه خبر مرگ حاجزی را ابتداء به تو داده است.
۱۰-
(۱) نصر بن صبّاح گوید: مردی از اهالی بلخ پنج دینار به توسّط حاجزی فرستاد و نامهای نوشت و نام خود را در آن تغییر داد، رسیدی به نام و نسب وی به همراه دعای خیر برایش صادر شد.
۱۱-
(۲) محمّد بن شاذان گوید: مردی از اهالی بلخ مالی را فرستاد نامهای ضمیمه
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۵
آن بود که در آن نوشتهای نبود و انگشت خود را بیآنکه چیزی را نوشته باشد روی آن چرخانیده بود و به نامهرسان گفت: این مال را ببر و هر کس داستان آن را به تو باز گفت و پاسخ نامه را داد مال را به او بده آن مرد به محلّه عسکر رفت و به سراغ جعفر رفت و داستان را به او گفت. جعفر گفت: آیا تو به بداء اقرار داری؟ آن مرد گفت: آری، گفت: برای صاحب تو بدا شده است و به تو امر کرده است که این مال را به من بدهی، نامهرسان گفت: این جواب مرا قانع نمیسازد و از نزد او بیرون آمد و در میان اصحاب ما میچرخید و این توقیع برای او صادر شد: این مال، در معرض خطر و بالای صندوقی بوده است و دزدان بر آن خانه درآمده و محتویات صندوق را برده ولی مال سالم مانده است و جواب نامه در همان رقعه نوشته شده بود که وقتی انگشت را روی نامه میچرخانیدی التماس دعا داشتی خداوند به تو چنان کند و چنان کرد.
۱۲-
(۱) محمّد بن صالح گوید: وقتی ابن عبد العزیز باداشاله را به زندان افکند نامهای به او نوشتم که در باره او دعا کند و اجازه دهد کنیزی اختیار کنم تا از او دارای فرزند شوم و توقیعی چنین صادر شد: او را اختیار کن و خداوند هر چه
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۶
خواهد کند و زندانی را خلاص گرداند. (۱) پس کنیز را برای داشتن فرزند اختیار کردم و فرزندی به دنیا آورد و بعد از آن مرد و آن زندانی در همان روزی که توقیع به دستم رسید آزاد شد.
گوید: ابو جعفر برایم گفت: فرزندی برایم به دنیا آمد و نامهای نوشتم و اجازه خواستم تا در روز هفتم یا هشتم او را غسل دهم، پاسخی ننوشت و آن فرزند در روز هشتم درگذشت بعد از آن نامهای نوشتم و درگذشت او را خبر دادم توقیعی چنین صادر شد: خداوند غیر او و غیر او را جانشین وی کند و نام اوّلی را احمد و نام دومی را جعفر بگذار. و چنان شد که او فرموده بود و نهانی با زنی ازدواج کردم و با وی آمیزش کردم و باردار شد و دختری به دنیا آورد، مغموم و تنگدل شدم و نامهای گله آمیز نوشتم، جواب آمد که به زودی از آن کفایت میشوی و چهار سال پس از آن زندگی کرد و سپس درگذشت و نامهای رسید که خدای تعالی صبور و شما عجول هستید.
گوید: چون خبر مرگ ابن هلال- لعنه اللَّه- رسید، شیخ نزد من آمد و گفت:
آن کیسهای را که نزد توست بیرون آور، کیسه را به او دادم و نامهای به من داد که در آن نوشته شده بود: امّا آنچه در باره صوفی ظاهر ساز- یعنی هلالی- یادآور
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۷
شدی، خداوند عمر او را قطع کرد و پس از مرگش توقیعی چنین صادر شد: او قصد ما کرد و ما صبر پیشه ساختیم و خداوند به نفرین ما عمر او را قطع کرد.
۱۳-
(۱) حسن بن فضل یمانیّ گوید: قصد سامرّاء کردم و یک کیسه دینار و دو جامه برایم آوردند و من آنها را برگردانیدم و با خود گفتم: آیا منزلت من نزد آنها این مقدار است و فریفته شدم، بعد از آن پشیمان شدم و نامهای نوشتم و عذرخواهی و استغفار کردم و گوشهای رفته و با خود میگفتم: به خدا سوگند اگر آن کیسه را به من بازگردانند، گره آن را باز نکنم و آن را خرج نکنم تا آنکه آن را به نزد پدرم برم که او داناتر از من به آن است گوید: آن کسی که کیسه را از من گرفت اشارهای نکرد و مرا از آن کار باز نداشت، آنگاه برای او نامهای چنین صادر شد: خطا کردی که به او نگفتی که بسا ما این عمل را با دوستانمان میکنیم و بسا آنها از ما چنین درخواست میکنند تا بدان تبرّک جویند، و برای من نیز نامهای چنین صادر شد: خطا کردی که احسان ما را باز گردانیدی و چون از خدای تعالی استغفار کنی او تو را میآمرزد و اگر قصد و نیّت تو آن است که به آن کیسه دست نزنی و چیزی از آن را در راه خرج نکنی آن را به تو نخواهیم
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۸
داد امّا آن دو جامه برای آن است که در آن محرم شوی.
(۱) گوید: نامهای در دو موضوع نوشتم و موضوع سومی هم در نظرم بود و با خود گفتم ممکن است از آن ناخشنود گردد، و آنگاه پاسخ آن دو موضوع و پاسخ موضوع سومی که ننوشته بودم صادر گردید.
گوید: برای تبرّک درخواست مالی کردم و او آن را در خرقهای سفید برایم فرستاد و آن در محمل همراهم بود، در عسفان شترم رمید و محملم فرو افتاد و هر چه در آن بود پراکنده شد، متاع خود را فراهم آوردم امّا آن کیسه مفقود گردید و در جستجوی آن تلاش بسیاری کردم تا به غایتی که یکی از همراهانم گفت: در جستجوی چه چیزی؟ گفتم: کیسهای که همراهم بود، گفت: در آن چه بود؟
گفتم: هزینه سفرم، گفت: کسی را دیدم که آن را برداشت و برد و پیوسته از آن میپرسیدم تا آنکه از پیدا کردن آن ناامید شدم و چون به مکّه رسیدم و جامهدان خود را گشودم، ناگهان اوّلین چیزی که به چشمم خورد آن کیسه بود با آنکه آن خارج از آن محمل بود و هنگامی که متاعم پراکنده گردید بود از آن بیرون افتاده بود.
(۲) گوید: در بغداد از طول اقامتم دلتنگ شدم و با خود گفتم: میترسم در این
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۴۹
سال نه حجّ بجا آورم و نه به منزلم بازگردم و به جانب ابو جعفر رفتم تا پاسخ نامهای را که نوشته بودم دریافت کنم، گفت: به مسجدی که در فلان مکان است برو و مردی به سراغ تو خواهد آمد و پاسخ حوائج تو را خواهد داد، به آن مسجد رفتم و در آنجا بودم که مردی وارد شد و چون به من نگریست سلام کرد و خندید و گفت: تو را مژده میدهم که در این سال به حجّ میروی و ان شاء اللَّه سالم به نزد خانوادهات بازمیگردی.
گوید: نزد ابن وجناء رفتم و از او درخواست کردم که مرکب و کجاوهای برایم کرایه کند و او را ناخشنود دیدم بعد از چند روز او را دیدم و گفت: چند روز است که در جستجوی تو هستم، ابتداء برای من نوشته و دستور داده است که مرکب و کجاوهای برای تو کرایه کنم. حسن برایم گفت که او در این سال برده دلالت واقف گردیده است وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
۱۴-
(۱) علیّ بن محمّد شمشاطیّ فرستاده جعفر بن ابراهیم یمانیّ گوید: در بغداد بودم و قافله یمنیها آماده حرکت بود نامهای نوشتم و اجازه مسافرت با آنها را درخواستم، پاسخ آمد که با آنها مرو که در این سفر خیری برای تو نیست و در
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۰
کوفه بمان. قافله حرکت کرد و پسران حنظله بر آنها تاختند و اموالشان را غارت کردند. گوید: نامهای نوشتم و اجازه خواستم که از راه دریا مسافرت کنم. پاسخ آمد که چنین مکن و در آن سال کشتیهای جنگی راه را بر کشتیهای مسافری میبستند و اموالشان را میربودند.
گوید: برای زیارت به محلّه عسکر رفتم و هنگام مغرب در مسجد جامع بودم که غلامی نزد من آمد و گفت: برخیز، گفتم: من کیستم و برخیزم به کجا روم؟
گفت: تو علیّ بن محمّد فرستاده جعفر بن ابراهیم یمانیّ هستی، برخیز تا به منزل رویم، گوید: هیچ یک از یاران ما آمدنم را نمیدانست، گفت: برخاستم و به منزلش رفتم و از داخل منزل اجازه دیدار خواستم و به من اجازه داد.
۱۵-
(۱) ابو رجاء مصریّ «۲» گوید که من پس از درگذشت ابو محمّد علیه السّلام تا دو سال در جستجوی امام بودم و چیزی به دست نیاوردم و در سال سوم در مدینه و در محلّه صریاء در جستجوی فرزند ابو محمّد علیه السّلام بودم و ابو غانم از من درخواست کرده بود که شام را نزد او باشم و من نشسته بودم و فکر میکردم و با
______________________________
(۲) فی بعض النسخ «البصری».
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۱
خود میگفتم: اگر چیزی بود پس از سه سال ظاهر میگردید، ناگهان هاتفی که صدایش را شنیدم ولی او را ندیدم گفت: ای نصر بن عبد ربّه «۱» به اهل مصر بگو: به رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم- ایمان آوردهاید، آیا او را دیدهاید؟ نصر گوید: من خودم هم نام پدرم را نمیدانستم زیرا من در مدائن به دنیا آمدم و پدرم درگذشت و نوفلی مرا با خود به مصر برد و در آنجا بزرگ شدم و چون آن صوت را شنیدم شتابان برخاستم و به نزد ابو غانم نرفتم و راه مصر را در پیش گرفتم.
گوید: دو مرد مصری در باره دو فرزندشان نامه نوشته بودند و برای آنها چنین صادر شد: امّا تو ای فلانی! خداوند [در مصیبت] اجرت دهد و برای دیگری دعا فرموده بود و فرزند آنکه وی را تسلیت گفته بود درگذشت.
۱۶-
(۱) ابو محمّد وجنایی گوید: چون امور شهر مضطرب شد و فتنه برخاست تصمیم گرفتم در بغداد بمانم و هشتاد روز ماندم آنگاه شیخی آمد و گفت: به شهر خود بازگرد. من ناخرسند از بغداد بیرون آمدم و چون به سامرّاء رسیدم قصد کردم آنجا بمانم چون به من خبر رسیده بود که شهر مضطرب است، بیرون آمدم و
______________________________
(۱) فی بعض النسخ «نصر بن عبد اللَّه».
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۲
هنوز به منزل نرسیده بودم که همان شیخ به استقبالم آمد و نامهای از خانوادهام آورد که نوشته بودند شهر آرام شده و آمدن مرا درخواست کرده بودند.
۱۷-
(۱) محمّد بن هارون گوید: از اموال امام علیه السّلام پانصد دینار بر ذمّه من بود شبی در بغداد بودم و طوفان و ظلمت آنجا را فرا گرفته بود و هراس شدیدی بر من مستولی شد و در اندیشه دینی بودم که بر ذمّه داشتم، با خود گفتم: چند دکّان به پانصد و سی دینار خریدهام آنها را به امام علیه السّلام به پانصد دینار میفروشم، گوید: مردی آمد و آن دکّانها را تحویل گرفت با آنکه نامهای در این باب پیش از آنکه چیزی بر زبان آورم ننوشته بودم و به احدی هم خبر نداده بودم.
۱۸-
(۲) ابو القاسم: ابن ابی حلیس گوید: هر ساله در نیمه شعبان مقام عسکریین را زیارت میکردم سالی پیش از ماه شعبان به محلّه عسکر درآمدم و قصد داشتم در شعبان به زیارت نروم چون ماه شعبان فرا رسید با خود گفتم زیارت معهود خود را فرو ننهم و برای زیارت بیرون آمدم و هر وقت که برای زیارت به محلّه عسکر وارد میشدم با نامه یا رقعهای آنها را مطّلع میکردم ولی این بار به
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۳
ابو القاسم حسن بن احمد وکیل گفتم: (۱) ورود مرا به آنها اطّلاع ندهد تا زیارتم خالصانه باشد.
گوید: ابو القاسم تبسّم کنان نزد من آمد و گفت: این دو دینار را برای من فرستادهاند و گفتهاند آن را به حلیسیّ بده و به او بگو: هر کس در کار خدای تعالی باشد خدای نیز در کار او خواهد بود. گوید: در سامرّاء سخت بیمار شدم به گونهای که ترسیدم و خود را برای مرگ آماده کردم، آنگاه کوزهای برایم فرستاد که در آن بنفسجین (بر وزن ترنجبین) بود و دستور رسید که از آن استفاده کنم و هنوز از آن فارغ نشده بودم که از بیماری خود بهبود یافتم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
گوید: بدهکاری داشتم که مرد و نامهای نوشتم و اجازه خواستم که نزد ورثه او در واسط بروم و بگویم برای مرگ او آمدهام و امیدوارم از این طریق به حقّ خود برسم، اجازه نداد، دوباره نامه نوشتم اجازه نداد، سوم بار نامه نوشتم اجازه نداد، بعد از دو سال ابتداء به من نوشت: به نزد آنها برو، رفتم و به حقّ خود رسیدم.
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۴
(۱) ابو القاسم گوید: ابن رمیس «۱» به توسّط حاجز ده دینار فرستاده بود و حاجز فراموش کرده بود که آن را برساند، آنگاه ابتداء به حاجز نوشت: دینارهای ابن رمیس را بفرست.
گوید: هارون بن موسی در باره اموری نامهای نوشت و با قلم بیمرکب نوشت که برای دو فرزند برادرش که در زندان بودند دعا کند، پاسخ نامه او صادر شد و برای آن دو زندانی- به نام- دعا کرده بود.
گوید: مردی از بستگان حمید نامهای نوشت و درخواست کرد دعا کند تا فرزندش پسر باشد، پاسخ آمد: دعای در باب فرزند بایستی پیش از آنکه جنین چهار ماه شود صورت پذیرد و به زودی دختری برای تو به دنیا میآید. و چنان شد که فرموده بود.
گوید: محمّد بن محمّد بصریّ «۲» نامهای نوشت و در آن درخواست دعا کرد که امور دخترانش را کفایت کند و حجّ روزیش شود و مالش بدو بازگردد، پاسخ درخواست وی صادر شد و در همان سال به حجّ رفت و چهار دختر از شش دخترانش مردند و مالش بدو بازگشت.
______________________________
(۱) فی بعض النسخ «ابو رمیس» و فی بعضها «ابو دمیس».
(۲) فی بعض النسخ «القصری».
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۵
(۱) گوید: محمّد بن یزداد نامهای نوشت و در آن درخواست کرد تا برای پدر و مادرش دعا کند و پاسخی چنین آمد: خداوند تو را و پدر و مادر و خواهر در- گذشتهات را که ملقّب به کلکی بود بیامرزد و او زنی صالح بود که با جواری ازدواج کرده بود.
و نامهای نوشتم و آن را به همراه پنجاه دینار که متعلّق به مومنین بود فرستادم ولی ده دینار آن از آن دختر عمویم بود که بهرهای از ایمان نداشت و نامش را در آخر نامه و تفصیلات نوشتم تا نشانهای باشد که برای او دعا نکند، پاسخ آمد و برای مومنین چنین دعا شده بود: خداوند از ایشان بپذیرد و به آنها احسان کند و تو را پاداش نیکو دهد. و برای دختر عمویم دعایی نکرده بود.
گوید: دیگر بار دینارهایی که متعلّق به جمعی از مومنین بود فرستادم و مردی که به او محمّد بن سعید میگفتند چند دینار داد و من متعمّدا آن را به اسم پدرش فرستادم چون از دین خدا بهرهای نداشت وصول آن با این عنوان صادر شد نام او محمّد است.
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۶
(۱) گوید: در همین سال که این نشانه ظاهر شد هزار دینار با خود بردم که ابو جعفر فرستاده بود و همراه من ابو الحسین محمّد بن محمّد بن خلف و اسحاق بن جنید بودند، ابو الحسین خورجین را به داخل خانهها برد و ما سه راس الاغ کرایه کردیم و چون به محلّه قاطول رسیدم الاغی نیافتم و به ابو الحسین گفتم: خورجینی را که دینارها در آن است بردار و همراه قافله برو تا من الاغی برای اسحاق بن جنید که پیرمرد است کرایه کنم و به دنبال بیایم و الاغی برای او کرایه کردم و شب هنگام در سامرّاء به ابو الحسین رسیدم و به او گفتم: خدا را بر این توفیق سپاس گو، گفت: دوست دارم این کار ادامه داشته باشد، در سامرّاء آنچه همراه داشتیم تحویل دادیم و وکیل ناحیه آن را در حضور من تحویل گرفت و در کیسهای گذشت و همراه غلام سیاهی آن را فرستاد و هنگام عصر کیسه کوچکی برایم آورد و فردا صبح ابو القاسم با من خلوت کرد و ابو الحسین و اسحاق پیش افتادند، ابو القاسم به آن غلامی که کیسه کوچک را برده بود گفت: مقداری درهم به من بدهد و گفت: آنها را به فرستادهای که آن کیسه را آورده بده، آنها را از او گرفتم و چون از در سرا بیرون آمدیم ابو الحسین پیش از آنکه سخنی بگویم یا
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۷
بداند که چیزی همراه دارم گفت: (۱) آن هنگام که همراه تو در آن سرا بودم تمنّا کردم از ناحیه او مقداری درهم به من برسد تا به آنها تبرّک جویم و سال اوّلی هم که با تو در عسکر بودم چنین شد، گفتم: بگیر که خدا به تو ارزانی کرده است وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
گوید: محمّد بن کشمرد نامهای نوشت و درخواست کرد که دعا کند فرزندش احمد از امّ ولدش در حلّیت باشد و چنین صادر شد: «راجع به صقری خداوند آن را برای او حلال گردانید» و با این عبارت اعلام فرمود که کنیه او ابو الصقر است.
گوید: ابو سعید هندی غانم گوید: در یکی از شهرهای هند به نام کشمیر نزد پادشاه هند نشسته بودم و ما چهل تن بودیم که اطراف تخت او نشسته و تورات و انجیل و زبور را خوانده و مرجع علم و دانش بودیم، روزی در باره محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم گفتگو کردیم و گفتیم نام او در کتابهای ما هست و متّفق شدیم که من در طلب او بیرون روم و او را بجویم، من با مالی فراوان از هند بیرون آمدم و ترکان قطع طریق مرا کردند و اموالم را ربودند، بعد از آن به کابل آمدم و از آنجا وارد بلخ
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۸
شدم و امیر آنجا ابن ابی شور «۱» بود.
(۱) به نزد او آمدم و مقصدم را بدو باز گفتم و او فقهاء و علما را برای مناظره با من گرد آورد و من از آنها در باره محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم پرسش کردم، گفتند: او، محمّد بن عبد اللَّه پیامبر ماست صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و او درگذشته است، گفتم: خلیفه او کیست؟ گفتند:
ابو بکر، گفتم: نژادش را برایم بازگوئید، گفتند: از قریش، گفتم: چنین شخصی پیامبر نیست زیرا جانشین پیامبری که در کتب ما معرّفی شده است پسر عمو و داماد و پدر فرزندان اوست. به آن امیر گفتند: این مرد از شرک درآمده و کافر شده است، گردنش را بزن، گفتم: من دینی دارم و آن را جز با دلیلی روشن فرو نگذارم.
آن امیر حسین بن إسکیب را فراخواند و گفت: ای حسین با این مرد مناظره کن، گفت: این همه عالمان و فقیهان اطراف تو هستند به آنان دستور بده تا با وی مناظره کنند، گفت: همان گونه که گفتم در خلوت و با نرمی با وی مناظره کن، گوید: حسین با من خلوت کرد و من در باره محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم از وی پرسیدم، گفت:
او چنان است که برای تو گفتهاند جز آنکه جانشین او پسر عموی وی علیّ بن- ابی طالب است که شوهر دخترش فاطمه و پدر فرزندانش حسن و حسین است، گفتم:
اشهد ان لا إله إلّا اللَّه و انّ محمّدا رسول اللَّه و نزد آن امیر رفتم و اسلام آوردم و او
______________________________
(۱) فی بعض النسخ «ابو ابی شبور».
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۵۹
مرا به حسین بن اشکیب سپرد (۱) و او هم احکام و دستورات اسلامی را به من آموخت، بدو گفتم: ما در کتب خود یافتهایم که هیچ خلیفهای از دنیا نرود جز آنکه خلیفهای جانشین او شود، خلیفه علیّ علیه السّلام که بود؟ گفت: حسن و بعد از او حسین- آنگاه ائمّه را یکایک برشمرد- تا آنکه به حسن بن علیّ رسید و گفت:
اکنون باید در طلب جانشین حسن باشی و از او پرسش کنی و من نیز در طلب او بیرون آمدم.
محمّد بن محمّد راوی حدیث گوید: او با ما وارد بغداد شد و برای ما گفت که رفیقی داشته که مصاحب او در این امر بوده است امّا از بعضی خصائل اخلاقی او خوشش نیامده و او را ترک کرده است.
گوید: یک روز که در آب نهر فرات یا صراه که نهری در بغداد است غسل کرده بودم و در باره مقصد خود اندیشه میکردم، ناگاه مردی آمد و گفت: مولای خود را اجابت کن! و مرا از محلّی به محلّ دیگر برد تا آنکه مرا به سرا و بستانی وارد کرد و به ناگاه دیدم مولایم نشسته است و چون مرا دید به زبان هندی با من سخن گفت و بر من سلام کرد و نامم را گفت و از حال چهل تن از دوستانم یکایک پرسش کرد، سپس فرمود: میخواهی امسال با کاروان قم به حجّ بروی، امّا امسال به حجّ مرو و به خراسان برگرد و سال آینده حجّ به جای آر،
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۰
(۱) گوید: کیسه زری به من داد و گفت: آن را صرف هزینه خود کن و در بغداد به خانه هیچ کس وارد مشو و از آنچه دیدی کسی را مطّلع مکن.
محمّد- راوی حدیث- گوید: در آن سال از عقبه برگشتیم و حجّ نصیب ما نگردید و غانم به خراسان برگشت و سال آینده به حجّ رفت و هدایایی برای ما فرستاد و وارد قم نشد، حجّ کرد و به خراسان بازگشت و در آنجا درگذشت.
محمّد بن شاذان از کابلیّ روایت کند- و من او را نزد ابو سعید هندی دیده بودم- میگفت: او از کابل در جستجو و طلب امام بیرون آمد و درستی این دین را در انجیل یافته بود و مهتدی شد.
محمّد بن شاذان در نیشابور برایم روایت کرد و گفت: به من خبر رسید که او به این نواحی رسیده است و من مترصّد بودم که او را ملاقات کرده و از اخبار او پرسش کنم. گفت پیوسته در طلب بوده و مدّتی در مدینه اقامت داشته است و با هر کس اظهار میکرده او را میرانده است تا آنکه یکی از مشایخ بنی هاشم به نام یحیی بن محمّد عریضیّ را ملاقات کرده و به او گفته است آن کس که در طلب اویی در صریاء است، گوید من به جانب صریاء روان شدم و در آنجا به دهلیز آب
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۱
پاشیدهشدهای درآمدم و بر سکّوئی نشستم، (۱) غلام سیاهی بیرون آمد و مرا راند و با من درشتی کرد و گفت از این مکان برخیز و برو! گفتم چنین نکنم، آنگاه داخل خانه شد و بیرون آمد و گفت: داخل شو و من داخل شدم، دیدم مولایم در میان خانه نشسته است و مرا با اسم مخصوصی که آن را کسی جز خاندانم در کابل نمیدانند نام برد و مرا از اموری مطّلع کرد گفتم: خرجی من تمام شده است بفرمائید نفقهای به من بدهند، فرمود: بدان که آن به واسطه دروغت از دستت میرود و نفقهای به من داد و آنچه همراه من بود ضایع شد امّا آنچه به من اعطا فرموده بود سالم ماند و سال دیگر به آنجا برگشتم امّا در آن خانه کسی را نیافتم.
۱۹-
(۲) علیّ بن محمّد بن اسحاق اشعریّ گوید: من زنی از موالیان داشتم که مدّتی او را ترک کرده بودم، روزی نزد من آمد و گفت: اگر مرا طلاق دادهای مرا آگاه کن! گفتم طلاق نگفتهام و در آن روز با وی نزدیکی کرده و بعد از چند ماه برایم نامه نوشت و مدّعی شد که باردار است من در این باره و همچنین در باره خانهای که دامادم برای امام قائم علیه السّلام وصیّت کرده بود نامهای نوشتم، درخواستم آن بود که خانه را بفروشم و بهای آن را به اقساط بپردازم، در باره خانه چنین جوابی
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۲
رسید: آنچه درخواستی به تو دادیم و از ذکر آن زن و حملش خودداری کرد، خود آن زن نیز بعد از آن برایم نوشت که قبلا سخن باطلی گفته و آن حمل اصلی نداشته است وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
۲۰-
(۱) ابو علیّ گوید: ابو جعفر به نزد من آمد و مرا به عباسیّه برد و به ویرانهای درآورد، آنگاه نامهای را خارج ساخت و برایم خواند دیدم شرح همه حوادثی است که در سرای امام علیه السّلام رخ داده است و در آن چنین آمده بود: فلانی- یعنی امّ عبد اللَّه- را گیسویش بگیرند و از سرا بیرون کشند و به بغداد ببرند و در مقابل سلطان بنشیند و امور دیگری که واقع خواهد شد. سپس گفت: آنها را حفظ کن و نامه را پاره کرد و این مدّتی پیش از وقوع آن حوادث بود.
۲۱-
(۲) جعفر بن عمرو گوید: در زمان حیات مادر ابو محمّد علیه السّلام با جمعی به محلّه عسکر رفتیم و یاران من برای زیارت نامهای نوشتند و برای یک یک اجازه گرفتند، من گفتم: اسم مرا ننویسید که من اجازه نمیخواهم و اسمم را ننوشتند، جواب رسید: همه داخل شوید و آنهم که از اجازه سرباز زد داخل شود.
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۳
۲۲-
(۱) جعفر بن احمد گوید: ابراهیم بن محمّد در باره اموری نامه نوشت و درخواست کرد برای نوزاد وی نامی بنهد، پاسخ سوالات وی رسید امّا چیزی در باره نوزاد ننوشته بود و آن فرزند درگذشت وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
گوید: در مجلسی بین بعضی از دوستان ما سخنی ردّ و بدل شد و به یکی از آنها نامهای صادر شد و شرح ماجرای آن مجلس در آن نامه بود.
۲۳-
(۲) عاصمیّ گوید: مردی در اندیشه بود که حقوق واجب امام قائم علیه السّلام را به چه کسی بدهد تا به او برساند و دلتنگ شده بود و ندای هاتفی را شنید که به او میگفت: آنچه همراه توست به حاجز بده! گوید: ابو محمّد سرویّ به سامرّاء آمد و همراه او اموالی بود، ابتداء نامهای برای وی صادر شد که در ما و قائم مقام ما شکّی نیست، آنچه که همراه توست به حاجز بده!
۲۴-
(۳) ابو جعفر گوید: به همراه یکی از برادران موثّق خود به محلّه عسکر رفتیم و چیزی با خود بردیم، آن مرد آن را گرفت و بیآنکه ما بدانیم نامهای در آن مخفی ساخت و نامه بیپاسخ به وی برگردانیده شد.
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۴
۲۵-
(۱) ابو عبد اللَّه حسین بن اسماعیل کندی گوید: ابو طاهر بلالیّ به من گفت: آن توقیعی که از ابو محمّد علیه السّلام برای من صادر شده و آن را به جانشین پس از او تعلیق کردهاند ودیعهای از جانب من در بیت توست، من این مطلب را به سعد گفتم و او گفت: دوست دارم آن توقیع را ببینی و عین لفظ آن توقیع را برایم بنویسی] و من به ابو طاهر گفتم: دوست دارم عین لفظ توقیع را برایم استنساخ کنی و او را از مسالت خود با خبر کردم، او گفت: سعد را نزد من بیاور تا وسائط میان من و او ساقط شود و توقیعی از ابو محمّد علیه السّلام دو سال قبل از درگذشت او برایم صادر شد و مرا از جانشین پس از خود با خبر کرد و سه روز پس از درگذشت او نیز توقیعی به دستم رسید که مرا از آن خبر داده بود، پس لعنت خدا بر کسانی باد که حقوق اولیاء خدا را منکرند و مردمان را بر دوش آنان سوار میکنند و الحمد للَّه کثیرا.
۲۶-
(۲) و جعفر بن حمدان نامهای نوشت و این مسائل را فرستاد: کنیزی را برای خود حلال کردم و با او شرط کردم که از او فرزند نخواهم و او را به سکونت در منزل خود الزام نکنم چون مدّتی گذشت گفت: بار دارم، گفتم: چگونه و من
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۵
یاد ندارم که از تو خواستار فرزند شده باشم، (۱) سپس مسافرت کردم و بازگشتم و پسری به دنیا آورده بود و من او را انکار نکردم و اجرت و نفقه او را قطع نکردم و من مزرعهای دارم که پیش از آنکه این زن به سراغم آید آن را به ورثه و سایر اولادم خیرات کردم و شرط کردم تا زندهام کم و زیاد کردن آن با خودم باشد، اکنون این زن این فرزند را آورده است و من او را به وقف متقدم موبّد ملحق نکردم و وصیّت کردهام که اگر مرگ فرا رسد تا صغیر است خرج او را بدهند و چون کبیر شد از مجموع این مزرعه دویست دینار به او بدهند و پس از آنکه این مبلغ را به او دادند دیگر برای او و فرزندانش حقّی در این وقف نباشد اکنون رای شما را- اعزّک اللَّه- در باره این فرزند برای ارشاد خود خواستارم و امتثال میکنم و برای عافیت و خیر دنیا و آخرت ملتمس دعایم.
پاسخ آن: مردی که آن کنیز را بر خود حلال ساخته و با وی شرط کرده که از او فرزند نخواهد، سبحان اللَّه! این شرط با کنیز شرط با خدای تعالی است، این
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۶
شرطی است که از بودنش نمیتوان در امان بود (۱) و در صورتی که شکّ کند و نداند که چه وقت با وی همبستر شده است، این شکّ موجب براءت از فرزند نخواهد شد.
و امّا دادن دویست دینار و بیرون ساختن فرزند از وقف، پس مال مال اوست و هر چه صلاح دانسته انجام داده است، ابو الحسین گوید: زمان قبل از تولّد فرزند را حساب کرده است و فرزند مطابق آن حساب متولّد شده است.
و گوید: در نسخه ابو الحسین همدانی آمده است: خدا تو را باقی بدارد! نامه تو و آن نامه که فرستاده بودی رسید و این توقیع را حسن بن علی بن ابراهیم از سیاری روایت کرده است.
۲۷-
(۲) و علیّ بن محمّد صیمریّ رضی اللَّه عنه نامهای نوشت و درخواست کفنی کرد، جواب آمد: او در سال هشتاد یا هشتاد و یک بدان نیازمند خواهد شد. و او در همان وقتی که معیّن فرموده بود درگذشت و یک ماه پیش از آن، برایش کفن فرستاد.
۲۸-
(۳) احمد بن ابراهیم گوید: در مدینه بر حکیمه «۱» دختر امام جواد و خواهر
______________________________
(۱) فی بعض النسخ «حلیمه» و فی بعضها «خدیجه».
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۷
امام هادی علیهما السّلام در سال دویست و شصت و دو «۱» وارد شدم و از پشت پرده با وی سخن گفتم و از دینش پرسیدم امام را نام برد و گفت: فلان بن الحسن و نام وی را بر زبان جاری ساخت، گفتم: فدای شما شوم! آیا او را مشاهده کردهای و یا آنکه خبر او را شنیدهای؟ گفت: خبر او را از ابو محمّد علیه السّلام شنیدهام و آن را برای مادرش نوشته بود، گفتم: آن مولود کجاست؟ گفت: مستور است، گفتم: پس شیعه به چه کسی مراجعه کند؟ گفت: به جدّه او مادر ابو محمّد علیه السّلام، گفتم: آیا به کسی اقتدا کنم که به زنی وصیّت کرده است؟ گفت: به حسین بن علیّ بن ابی طالب اقتداء کرده است زیرا حسین علیه السّلام در ظاهر به خواهرش زینب وصیّت کرد و دستورات علیّ بن الحسین علیهما السّلام بخاطر حفظ جانش به زینب نسبت داده میشد.
سپس گفت: شما اهل اخبارید آیا برای شما روایت نشده است که نهمین از فرزندان حسین علیه السّلام میراثش در دوران حیاتش تقسیم میشود؟
۲۹-
(۱) ابو جعفر محمّد بن علیّ اسود رضی اللَّه عنه گوید: من اموالی را که وقف امام بود به
______________________________
(۱) فی بعض النسخ «اثنین و ثمانین» و الصحیح ما فی المتن کما فی الروایه الاخری فی هذا الباب تحت الرقم ۳۷٫
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۸
نزد ابو جعفر محمّد بن عثمان عمریّ میبردم و او آنها را از من تحویل میگرفت یک روز در اواخر حیاتش که گویا دو سه سال پیش از مرگش بود اموالی را به نزد او بردم دستور داد آنها را به ابو القاسم روحی رضی اللَّه عنه تسلیم کنم و از او مطالبه قبض میکردم و به ابو جعفر عمری شکایت کرد و او دستور داد مطالبه قبض از وی نکنم و گفت: هر چه که به دست ابو القاسم برسد به دست من رسیده است، گوید: ترجمه کمال الدین ج۲ ۲۶۸ ۲۹ – ….. ص : ۲۶۷
د از آن اموال را به نزد او میبردم و مطالبه قبض از وی نمیکردم.
مصنّف این کتاب گوید: دلالتی که در این حدیث وجود دارد این است که او به مبلغ آن اموال آگاه بوده است و از قبض آنها بینیاز بوده است و آن جز به توفیق خدای تعالی صورت نمیپذیرد.
۳۰-
(۱) محمّد بن علیّ اسود گوید: ابو جعفر عمریّ برای خود قبری حفر کرده بود و روی آن را تخته انداخته بود، من در باره آن از وی پرسش کردم، گفت: هر کس به سببی میمیرد، بعد از آن نیز پرسیدم، گفت: به من دستور دادهاند که آماده مرگ باشم و بعد از دو ماه درگذشت.
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۶۹
۳۱-
(۱) محمّد بن علیّ اسود گوید: سالی از سالها زنی جامهای به من داد و گفت:
آن را نزد عمری ببر، آن را به همراه جامههای بسیاری نزد او بردم و چون به بغداد رسیدم دستور داد آنها را به محمّد بن عبّاس قمّی تسلیم کنم، و من نیز همه جامهها را به جز جامه آن زن به وی تسلیم کردم، بعد از آن عمری به نزد من کس فرستاد و گفت: جامه آن زن را نیز به وی بده! و بعد از آن به یادم آمد که زنی جامهای به من داده بود و در جستجوی آن برآمدم امّا آن را نیافتم، آنگاه به من گفت: غم مخور که به زودی آن را خواهی یافت و نزد عمری رضی اللَّه عنه صورتی از جامههایی که نزد من بود وجود نداشت.
۳۲-
(۲) و محمّد بن علیّ اسود گوید: علیّ بن حسین بن موسی بن بابویه رضی اللَّه عنه پس از درگذشت محمّد بن عثمان عمری رضی اللَّه عنه از من درخواست کرد تا از ابو القاسم روحی بخواهم تا مولای ما صاحب الزّمان علیه السّلام از خدای تعالی بخواهد که فرزند ذکوری به وی ارزانی فرماید. گوید: از او درخواست کردم و او نیز آن را إخبار کرد و پس از سه روز به من خبر داد که امام علیه السّلام برای علی بن الحسین دعا فرموده است و به زودی فرزند مبارکی برای وی متولّد خواهد شد که خداوند به
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۰
واسطه وی سود رساند و بعد از او نیز اولادی خواهد بود.
(۱) ابو جعفر محمّد بن علیّ اسود گوید: من برای خود نیز درخواست کردم که از خدای تعالی بخواهد فرزند ذکوری به من ارزانی فرماید و اجابت نفرمود و گفت:
راهی برای آن نیست. گوید: برای علیّ بن الحسین محمّد بن علیّ (مصنّف این کتاب) متولّد شد و بعد از او نیز اولاد دیگری متولّد شدند امّا برای من فرزندی متولّد نشد.
مصنّف این کتاب رضی اللَّه عنه گوید: بسیاری از اوقات ابو جعفر محمّد بن علیّ اسود مرا میدید که به درس شیخمان محمّد بن حسن بن احمد بن ولید رضی اللَّه عنه میرفتم- و اشتیاق فراوانی در کتب علمی و حفظ آن داشتم- و به من میگفت: این اشتیاق در طلب علم از تو عجیب نیست که تو به دعای امام علیه السّلام متولّدشدهای!
۳۳-
(۲) احمد بن ابراهیم بن مخلّد گوید: در بغداد به محضر مشایخ- رضی اللَّه عنهم- درآمدم و شیخ ابو الحسن علیّ بن محمّد سمریّ- قدس اللَّه روحه- ابتداء به من گفت: خداوند علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قمّی را رحمت کند. گوید:
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۱
مشایخ تاریخ آن روز را نوشتند، و بعد از آن خبر آمد که وی در همان روز درگذشته است، و ابو الحسین سمری نیز بعد از آن در نیمه شعبان سال سیصد و بیست و هشت درگذشت.
۳۴-
(۱) جعفر بن محمّد بن متّیل گوید: در حال احتضار ابو جعفر محمّد بن عثمان عمری رضی اللَّه عنه بالای سرش نشسته بودم و از او سوال میکردم و با وی سخن میگفتم و حسین بن روح پائین پایش نشسته بود آنگاه به من التفات کرد و گفت:
به من دستور دادهاند که به ابو القاسم حسین بن روح وصیّت کنم. گوید: من از بالای سر او برخاستم و دست ابو القاسم را گرفتم و در مکان خود نشانیدم و خود به پائین پای وی آمدم.
۳۵-
(۲) محمّد بن علیّ بن متّیل گوید: زنی بود از اهل «آبه» که نامش زینب و همسر محمّد بن عبدیل آبی بود و سیصد دینار همراه داشت و به نزد عمویم جعفر ابن محمّد بن متّیل آمد و گفت: دوست دارم که این مال را به دست خود تسلیم ابو القاسم بن روح کنم، عمویم مرا همراه وی فرستاد تا گفتارش را ترجمه کنم،
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۲
چون بر ابو القاسم رضی اللَّه عنه درآمدیم وی به زبان فصیح آبی با آن زن مکالمه کرد و گفت: زینب! چونا، خوبذا، کوابذا، چون استه؟ که معنایش این است: حالت چطور است؟ چه میکردی؟ دخترانت چطورند؟ گوید: آن زن از ترجمه بینیاز شد مال را تسلیم کرد و بازگشت.
۳۶-
(۱) جعفر بن محمّد بن متّیل گوید: ابو جعفر محمّد بن عثمان سمّان معروف به عمری مرا فراخواند و چند تکه پارچه راه راه و یک کیسهای که چند درهم در آن بود به من داد و گفت: لازم است که هم اکنون خود به واسط بروی و اینها را که به تو دادم به اوّلین کسی بدهی که پس از سوار شدن بر مرکب برای رفتن به شطّ واسط به استقبال تو آید، گوید: از این ماموریت اندوه گرانی در دلم نشست و با خود گفتم آیا مثل منی را با این کالای کم ارزش به چنین ماموریتی میفرستند؟
گوید: به واسط درآمدم و بر مرکب سوار شدم و از اوّلین مردی که مرا دیدار کرد پرسیدم: حسن بن محمّد بن قطاه صیدلانیّ وکیل وقف در واسط کجاست؟
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۳
(۱) گفت: من همویم تو کیستی؟ گفتم: من جعفر بن محمّد بن متّیل هستم، گوید: مرا به نام میشناخت، بر من سلام کرد و من نیز بر وی سلام کردم و معانقه کردیم، گفتم: ابو جعفر عمریّ سلام میرساند و این چند تکه پارچه و این کیسه را داده است تا به شما تسلیم کنم گفت: الحمد للَّه، محمّد بن عبد اللَّه حائری «۱» درگذشته است و من برای فراهم کردن کفن او بیرون آمدهام جامهدان را گشود و به ناگاه دیدیم که در آن لوازم مورد نیاز از قبیل کفن و کافور موجود بود و اجرت حمّال و حفّار هم در آن کیسه بود، گوید تابوتش را تشییع کردیم و برگشتم.
۳۷-
(۲) ابو الحسن علیّ بن احمد بن علیّ عقیقیّ در سال دویست و نود و هشت به بغداد آمد و نزد علیّ بن عیسی بن جرّاح که در آن روز وزیر در امور املاک او بود رفت و درخواستی کرد، علیّ بن عیسی گفت: خاندان تو در این شهر فراوانند و اگر بخواهیم درخواستهای آنها را برآوریم به درازا خواهد کشید، عقیقیّ گفت: من از کسی درخواست میکنم که قضای حاجتم به دست اوست، علیّ بن عیسی گفت: او کیست؟ عقیقیّ گفت: خدای تعالی و خشمناک بیرون آمد، گوید: بیرون
______________________________
(۱) فی بعض النسخ «العامری».
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۴
آمدم (۱) و با خود میگفتم: خداوند تسلیت بخش هر هالک و جبرانکننده هر مصیبتی است.
گوید: بازگشتم و فرستادهای از جانب حسین بن روح به نزدم آمد و بدو شکایت بردم، او رفت و حال مرا به او گزارش داد و با صد درهم و یک دستمال و مقداری حنوط و چند تکّه کفن باز آمد و گفت: مولایت به تو سلام میرساند و میگوید: هر گاه غم و اندوه به سراغت آمد این دستمال را به روی صورتت بکش که آن دستمال مولایت علیه السّلام است و این درهمها و حنوط و کفن را بگیر که حاجت تو را در این شب برطرف میسازد و چون به مصر درآیی ده روز پیش از آن محمّد بن اسماعیل درگذشته است و پس از او نیز تو خواهی مرد و این کفن و حنوط جهاز توست.
گوید: آنها را گرفتم و حفظ کردم و آن فرستاده برگشت و من در سرای خود مشغول کارهای خود بودم که در زدند، به غلام خود خیر گفتم: ای خیر! ببین کیست؟ خیر گفت: غلام حمید بن محمّد کاتب پسر عموی وزیر است و او را نزد من آورد و او گفت: وزیر تو را طلب کرده است و مولایم حمید میگوید: سوار شو
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۵
و نزد من آی، (۱) گوید: سوار شدم و به خیابان رزّازین آمدم و دیدم حمید نشسته و منتظر من است چون مرا دید دست مرا گرفت و سوار شدیم و به نزد وزیر رفتیم، وزیر گفت: ای شیخ! خداوند حاجت تو را برآورده کرد و از من عذر خواهی نمود و نامههایی با مهر و امضاء که قبلا آماده کرده بود به من داد، گوید: آنها را گرفتم و خارج شدم.
ابو محمّد حسن بن محمّد [بن یحیی] گوید: این حدیث را علیّ بن احمد عقیقی رحمه اللَّه در نصیبین برایم گفت که آن حنوط برای عمّهام فلانی- و نام او را نبرد- استعمال شد و خبر مرگم را دادند و حسین بن روح رضی اللَّه عنه گفت که من مالک آن مزرعه میشوم و چیزی را که خواستهام برایم نوشتهاند، آنگاه برخاستم و سر و چشمش را بوسه دادم و گفتم: ای آقای من! آن حنوط و کفنها و درهمها را به من نشان بده! گوید: کفنها را آورد و در میان آنها بردی حاشیهدار بود که در یمن بافته شده بود و سه تکه کفن مروی «۲» و یک عمامه و حنوط در کیسهای سربسته قرار داشت و درهمها را بیرون آورد و آنها را شمردم به عدد و وزن صد درهم
______________________________
(۲) فی بعض النسخ «فروی» و فی بعضها «مروزی».
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۶
بود، (۱) گفتم: ای آقای من! یکی از آنها را به من ببخش تا از آن انگشتری بسازم، گفت: چگونه چنین امری ممکن است؟ از مال خود هر چه خواهی به تو میدهم، گفتم: از همین میخواهم و اصرار کردم و سر و چشمش را بوسه دادم، درهمی به من داد، آن را در دستمال پیچیدم و در جیبم گذاشتم و چون به خانه برگشتم زنبیلی که با خود داشتم گشودم و آن دستمال را درون آن زنبیل نهادم و آن درهم به دستمال پیچیده در آن بود و کتابها و دفترهای خود را بالای آن قرار دادم، چند روزی گذشت سپس در جستجوی آن درهم برآمدم دیدم آن کیسه همان گونه بسته است امّا چیزی در میان آن نیست و چیزی بمانند وسواس مرا فرا گرفت و به خانه عقیقی رفتم و به غلامش خیر گفتم: میخواهم به نزد شیخ بروم، مرا به نزد او برد، گفت: چه شده است؟ گفتم: ای آقای من! آن درهمی که به من عطا فرمودید گم شده است، گفت زنبیلم را بیاورید و درهمها را بیرون آورد که به لحاظ تعداد و وزن یک صد عدد بود هیچ کس همراه من نبود تا به او بدگمان شوم دیگر بار درخواست کردم آن را به من بدهد و نپذیرفت.
سپس وی به مصر رفت و آن مزرعه را گرفت و ده روز پیش از آن محمّد بن اسماعیل درگذشت و بعد از آن نیز جان به جان آفرین تسلیم کرد و در آن
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۷
کفنهایی که به او داده بودند کفن شد.
۳۸-
(۱) احمد بن ابراهیم گوید: بر حکیمه دختر امام جواد و خواهر امام هادی علیهما السّلام در سال دویست و شصت و دو وارد شدم و از پشت پرده با وی صحبت کردم و از دینش پرسیدم، نام کسانی را که امام میداند برد، سپس گفت:
حجّه بن الحسن بن علیّ و نامش را برد، گفتم: فدایت شوم آیا او را مشاهده کردهاید یا آنکه خبر او را شنیدهاید؟ گفت: خبر است و ابو محمّد علیه السّلام به مادرش اخبار کرده است. گفتم: آن فرزند کجاست؟ گفت: مستور است، گفتم: پس شیعه به چه کسی رجوع کند؟ گفت: به جدّهاش مادر ابو محمّد علیه السّلام، گفتم: آیا به کسی اقتداء کنم که به زنی وصیّت کرده است؟ گفت به حسین بن علیّ علیهما السّلام اقتدا کرده است زیرا حسین بن علیّ علیهما السّلام ظاهرا به خواهرش زینب دختر علیّ علیه السّلام وصیت کرد و هر علمی که از حسین بن علیّ علیهما السّلام صادر میشد به خاطر آنکه او مستور بماند به زینب نسبت داده میشد، سپس گفت: شما اهل اخبارید، آیا برای شما روایت نکردهاند که میراث نهمین فرزند حسین بن علیّ علیهما السّلام در زمان حیاتش تقسیم
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۸
میشود؟
۳۹-
(۱) محمّد بن ابراهیم گوید: با جمعی نزد شیخ ابو القاسم حسین بن روح- قدس اللَّه روحه- بودم که در میان آنها علی بن عیسی هم بود، مردی نزد او آمد و گفت: میخواهم از شما پرسشی کنم، گفت: هر چه میخواهی بپرس، گفت: آیا حسین بن علیّ علیهما السّلام دوست خدا بود؟ گفت: آری، پرسید: آیا قاتل او دشمن خدا بود؟ گفت: آری، پرسید: آیا رواست که خدای تعالی دشمنش را بر دوستش مسلّط سازد؟ ابو القاسم حسین بن روح- قدّس اللَّه روحه- گفت: آنچه به تو میگویم بفهم، بدان که خدای تعالی با مردم با مشاهده عیانی خطاب نمیکند و با مشافهه با آنها سخن نمیگوید، ولی خدای تعالی رسولانی از جنس و صنف خودشان بر آنها مبعوث میکند که بمانند آنها بشرند و اگر رسولانی از غیر صنف و صورتشان مبعوث میکرد از آنان میرمیدند و کلامشان را نمیپذیرفتند و چون پیامبران به نزد آنها آمدند و از جنس آنها بودند طعام میخوردند و در بازارها راه میرفتند، گفتند: شما بشری به مثل ما هستید و کلام شما را نمیپذیریم
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۷۹
(۱) مگر آنکه معجزهای بیاورید که ما از آوردن مثل آن عاجز باشیم آنگاه خواهیم دانست که شما را به کاری اختصاص دادهاند که ما بر انجام آن توانا نیستیم، آنگاه خدای تعالی برای آنها معجزاتی قرار داد که خلایق از انجام آن ناتوان بودند، یکی از آنها پس از انذار و برطرف ساختن عذر و بهانه طوفان آورد و جمیع طاغیان و متمرّدان غرق شدند و دیگری را در آتش افکندند و آتش بر او سرد و سلامت شد و دیگری از سنگ سخت ناقه بیرون آورد و از پستانش شیر جاری ساخت و دیگری دریا را شکافت و از سنگ چشمهها جاری ساخت و عصای خشک او را اژدهایی قرار داد که سحر آنها را بلعید و دیگری کور و پیس را شفا داد و مردگان را به اذن خداوند زنده کرد و به مردم خبر داد که در خانههایشان چه میخورند و چه ذخیره میکنند و برای دیگری شقّ القمر شد و چهارپایانی مثل شتر و گرگ و غیر ذلک با وی سخن گفتند.
و چون این کارها را کردند و مردم در کار آنان عاجز شدند و نتوانستند کاری مانند ایشان انجام دهند خدای تعالی پیامبران را با این قدرت و معجزات از روی لطف و از سر حکمت گاهی غالب و گاهی مغلوب و زمانی قاهر و زمانی
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۸۰
دیگر مقهور ساخت، (۱) و اگر آنان را در جمیع احوال غالب و قاهر قرار میداد و مبتلا و خوار نمیساخت مردم آنان را به جای خدای تعالی میپرستیدند و فضیلت صبرشان در برابر بلا و محنت و امتحان شناخته نمیشد ولی خدای تعالی احوال آنان را در این باره مانند احوال سایرین قرار داد تا در حال محنت و آشوب صابر و به هنگام عافیت و پیروزی بر دشمن شاکر و در جمیع احوالشان متواضع باشند، نه گردنفراز و متکبّر و چنین کرد تا بندگان بدانند پیامبران نیز خدایی دارند که خالق و مدبّر آنهاست و او را بپرستند و از رسولان او اطاعت نمایند و حجّت خدا ثابت و تمام گردد بر کسی که در باره آنها از حدّ درگذرد و برای آنها ادّعای ربوبیت کند یا عناد و مخالفت و عصیان ورزد و منکر تعالیم و دستورات رسولان و انبیاء گردد. لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ.
محمّد بن ابراهیم بن اسحاق رضی اللَّه عنه گوید: فردا به نزد شیخ ابو القاسم بن روح- قدّس اللَّه روحه- بازگشتم و با خود میگفتم: آیا میپنداری آنچه که روز گذشته برای ما میگفت از پیش خود بود؟ شیخ ابتداء به کلام کرد و گفت: ای محمّد بن- ابراهیم! اگر از آسمان بر زمین فرو افتم و پرندگان مرا بربایند و یا طوفان مرا در
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۸۱
درّه عمیقی افکند نزد من محبوبتر است تا در دین خدای تعالی به رای خود یا از جانب خود سخنی گویم، بلکه گفتار من ماخوذ از اصل و مسموع از حجّت صلوات اللَّه و سلامه علیه است.
۳۹-
(۱) محمّد بن شاذان گوید: پانصد درهم بیست درهم کم نزد من فراهم آمده بود و از اموال خود بیست درهم وزن کردم و بدان افزودم و به ابو الحسین اسدی رضی اللَّه عنه تسلیم کردم و در باره آن بیست درهم چیزی نگفتم پاسخ آمد که پانصد درهمی که بیست درهم آن از آن تو بود رسید.
محمّد بن شاذان گوید: بعد از آن مالی فرستادم و ننوشتم که از آن کیست، پاسخ آمد: فلان مقدار رسید که این مقدار آن از فلانی و این مقدار آن از فلانی است.
گوید ابو العبّاس کوفیّ گفت: مردی مالی را برد که به او برساند و دوست داشت که بر دلالتی واقف شود و این توقیع را صادر فرمود: اگر ارشاد خواهی ارشاد شوی و اگر طلب کنی خواهی یافت، مولای تو میگوید: آنچه با خود داری حمل کن، آن مرد گوید: از آنچه با خود داشتم شش دینار نسنجیده برداشتم
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۸۲
(۱) و باقی را حمل کردم و این توقیع صادر شد: ای فلانی! آن شش دینار نسنجیده را که وزنش شش دینار و پنج دانگ و یک حبّه و نیم است تحویل بده، آن مرد گوید: آن دینارها را وزن کردم و در نهایت شگفتی دیدم که چنان بود که امام علیه السّلام فرموده بود.
۴۰-
(۲) ابو صالح خجندی رضی اللَّه عنه گوید از ناحیه صاحب الزّمان علیه السّلام پس از آنکه فحص و طلب بسیاری کرده و از وطنش مسافرت نموده است تا بر او روشن شود که چه باید کند، توقیعی صادر شد.
و نسخه آن توقیع چنین بود: هر که بحث کند طلب کرده است و هر که طلب کند دلالت کرده است و هر که دلالت کند هلاک کرده است و هر که هلاک کند مشرک شده است. گوید: از طلب باز ایستاده و برگشت.
و از ابو القاسم بن روح- قدّس اللَّه روحه- حکایت شده است که او در تفسیر حدیثی که در باره اسلام ابو طالب روایت شده که او به حساب جمّل اسلام آورده است و با دستش شصت و سه را برشمرد و معنایش این است که او خدای احد جواد است.
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۸۳
۴۱-
(۱) اسحاق بن حامد کاتب گوید: مرد بزّاز مومنی در قم بود و شریکی داشت که از فرقه مرجئه بود، آنها مالک پارچه نفیسی شدند، آن مومن گفت: این پارچه برای مولای من بافته شده است و شریکش گفت: من مولای تو را نمیشناسم ولی با آن هر چه خواهی کن و چون پارچه به دست او علیه السّلام رسید آن را از طول دو پاره کرد، نصف آن را برداشت و نصف دیگر را بازگردانید و گفت:
ما نیازی به مال مرجئه نداریم.
۴۲-
(۲) به شیخ ابو جعفر محمّد بن عثمان عمریّ در تسلیت مرگ پدرش- رضی اللَّه عنهما- توقیعی صادر شد و در بخشی از آن آمده بود: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ تسلیم فرمان او و راضی به قضای اوئیم، پدرت نیکو زندگی کرد و ستوده درگذشت، خدا او را رحمت کند و به اولیاء و دوستانش ملحق سازد که پیوسته در کارشان کوشا بود و در آنچه او را به خدا و به ایشان نزدیک میساخت ساعی بود، خداوند رویش را شادان گرداند و از لغزش او درگذرد.
و در بخش دیگر آن آمده است: خداوند پاداش خیرت دهد و این عزا را بر
ترجمه کمال الدین ،ج۲،ص:۲۸۴
تو نیکو گرداند، (۱) تو سوگوار شدی و ما نیز سوگواریم و جدایی او تو را تنها ساخت و ما نیز تنها شدیم خداوند او را در جایگاهش مسرور سازد و از کمال سعادت اوست که خدای تعالی فرزندی مثل تو به او ارزانی فرموده که جانشین و قائم مقام وی باشد و برای او طلب رحمت کند و من میگویم: الحمد للَّه که خدای تعالی نفوس را به منزلت تو و آنچه که به تو مرحمت فرموده طیّب ساخته است، خداوند تو را یاری کند و نیرومند سازد و پشتیبانت باشد و توفیقت دهد و تو را ولیّ و نگاهبان و رعایتکننده و کافی و معین باشد.
۴۳-
برگرفته از کتاب متن و ترجه کمال الدین وتمام النعمه نوشته آقایان شیخ صدوق و محمد بن علی بن بابویه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *