اشعار ولادت امام زمان (عج) – دوست دارم به توّلای تو بنویسم عشق

دوست دارم به توّلای تو بنویسم عشق
آه خورشید به پهنای تو بنویسم عشق

دستْ خطم به قشنگی خط و خالت نیست
تا به زیبایی لب های تو بنویسم عشق

دوست دارم که شبی روی فرج نامه ی تان
با همه مردم دنیای تو بنویسم عشق

دَر و دیوار دلم پرُ شده از یا مهدی
چقدر از غم شب های تو بنویسم عشق

ذکر یابن الحسنی گفتم و رفتم سرداب
تا به یاد دلِ تنهای تو بنویسم عشق

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
بهتر این است فقط پای تو بنویسم عشق

شب شعر است به یادش قلمی بردارید
جای بیکار نشستن قدَمی بردارید

روی این بومِ پُر از عشق قَلمّو بکشید
چشم و خالی و لب و بینی و اَبرو بکشید

پَر طاووس ندارید اگر فرش گنید
زیر پایش صَفی از بال پَرستو بکشید

انبیاء کوچه ی سرداب ترافیک شده
یار در راه و در این فاصله جارو بکشید

می کشم بر رخ عالم خبر آمدنت
چه سحرگاه خوشی شد سَحر آمدنت

باز هم دست و دلِ شعر به کار افتاده
باز هم قرعه به نامِ دلِ زار افتاده

سحر نیمۀ شعبان خبری در راه است
شور در گردش این لیل و نهار افتاده

دست و پایم دمِ صبحی به خدا گُم شده است
مـهزیـارِ دل مـن یـادِ قـرار افتاده

جای یک عکس در این لحظۀ شیرین خالی ست
چـشـم نـرگس بـه تمـاشای بهـار افـتاده

چه کسی باز تُرنجی به زلیخا داده
کـه نفـس هاش دوباره به شمار افتاده

یُوسفی لابُد از این کوچه گذر کرده که باز
ایـن همـه دسـت در این گوشـه کنار افتاده

سمت سرداب دویدیم به حاجت برسیم
پسر نـوح شویـم و بـه هـدایت برسیم

دسته ای مرغ سحر گریه برایت کردند
لبِ گهواره نشستند و صدایت کردند

دوشِ جبریل نشستی که به معراج روی
دو سه ساعت نشده سر به هـوایت کردند

تربت عشق به کام تو زدند و آن جا
آخـرین منتقمِ خـون خدایـت کردنـد

چشم عیسی که به چشمان قشنگت افتاد
همه ی عرش در آن لحظه دعایت کردند

تاب دوری تو را حضرت جبریل نداشت
پس بـه زور از بغلِ عرش جدایـت کردند

چقَدر بر پدر و مادر تو سخت گذشت
این دقایق که ز آغوش رهایت کردند

آمـده صاحب آدینه، خدایا شکـرت
رُخش افتاده در آیینه، خدایا شکـرت

شور می زد دلم از آمدن تو، امّا
زود آرام شد این سینه، خدایا شکرت

نقش بسته به لبِ حضرت زهرای بتول
باز هم خنده ی دیرینه، خدایا شکرت

عشق می خواست حکومت بکند در دل ها
جور شد دولت و کابینه، خدایا شکرت

چقدر خونِ جگر خورد دلم تا آمد
زهق الباطلِ هر کینه، خدایا شکرت

عمر قلبم به دعاگویی تان شد سِپری
بسته دستان دلم پینه، خدایا شکرت

اسم ما را بنویسید که رجعت بکنیم
قامتِ عشق ببندیم و قیامت بکنیم

مـاهیِ قـرمزم و تُنگ بلـورم سرداب
بیقرار توام و سنگ صبورم سرداب

هر شبی سیّدِ طاووس شدم از عشقت
چقدر خیس شد از اشکِ حضورم سرداب

بس که با عهد و وفا چله نشینی کردم
زخم برداشته، پهلوی غرورم سرداب

دلم از این همه دنیای پر آشوب گرفت
چـقدر منتظرِ صبح ظـهورم سرداب

اَینَ اَقمار مُنیره بـه لبم گُل کـرده
باز هم ندبه شد و من پُرِ شورم سرداب

عرق شرم از این درد که حتی یک بار
به رَه عشق نیفتاده عبورم سرداب

چقدر ریسه کشیدیم در این شهر شلوغ
انتظار دلمان حیف دروغ است دروغ

شاعر : نجمه پور ملکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *