اشعار ولادت امام زمان (عج) – ای لسانت لسان پیغمبر

ای لسانت لسان پیغمبر
وی بیانت بیان پیغمبر

ای زمانت شبیه رستاخیز
در دهانت زبان پیغمبر

ای فدای صدای تکبیرت
وی به گوشت اذان پیغمبر

هست از پای تا سرت ای سرو
با تو سرو روان پیغمبر

ناز را، خال آل هاشم را
داری ارث از نشان پیغمبر

گیسویت ریخته به شانه ی توست
زلفی از گیسوان پیغمبر

ای خدا گونه، گونه گندمگون
گونه گونه نشان پیغمبر

ای خوشا لب به خطبه بگشایی
سوره ی ترجمان پیغمبر

نفس تو، نفس حیدر کرار
جان تو هست جان پیغمبر

رزم تو رزم بی امان علی است
ای توانت توان پیغمبر

دولت توست دولت زهرا
ای امید نهان پیغمبر

ای امام محمّدی سیما
ای نهان و عیان پیغمبر

ای میان سپاه خود پنهان
یوسف خاندان پیغمبر

قرن ها عمر بی خزان داری
ای همیشه جوان پیغمبر

ابر تیره ز آفتاب بگیر
زلف پیچیده را نقاب بگیر

همه حلّال مشکلاتی تو
به خدا کشتی نجاتی تو

قرّه العین آل زهرایی
چشم را چشمۀ حیاتی تو

شب میلاد تو شب رحمت
پس حسین دگر به ذاتی تو

عیدی تو برات آزادی است
خلق را برگه ی براتی تو

ای بنازم شهادتین تو را
هم حیاتیّ و هم مماتی تو

این تو هستی هُداه مهدیین
بحر مستضعفین حُماتی تو

روی کتفت نوشته جاء الحق
زهق الباطلی، نشاطی تو

هر امامی به یک صفت معروف
صاحب اعظم صفاتی تو

نه امام زمینیان تنها
که ولیّ همه کُراتی تو

زمزم از روی تو کند فَوران
جاری نیل تا فراتی تو

مدعی را چه رؤیت رویت؟
منکر این مکاشفاتی تو

مهدویت که نیست بازیچه!
کِی طرفدار سیئاتی تو

انحرافات، انتظار تو نیست
دشمن این مزخرفاتی تو

امر، امرِ تو، حکم، حکمِ شماست
به خدا قاضی القضاتی تو

همه ی خلق پای بست شما
دست رهبر میان دست شما

هر کجا آشیانه ای داری
تا دل ما کرانه ای داری

تو برای هدایت هر کس
در مسیرش بهانه ای داری

ای خوش آن دم که با انالمهدی
بر لب خود ترانه ای داری

ای قدوم تو بر فراز فلک
سایه ی جاودانه ای داری

گرچه خیمه نشین صحرایی
هر طرف آستانه ای داری

با وجودی که ما مسلمانیم
تو به یک خیمه خانه ای داری

در دل هر محبّ منتظرت
جمکران یگانه ای داری

گاه با بهترین رفیقانت
محفل دوستانه ای داری

با محبان خاص خود گاهی
صحبت مشفقانه ای داری

با علمدار انقلابت گاه
گعده ی عاشقانه ای داری

چه کسی گفته غایبی آقا
سایه در هر میانه ای داری

نیمه شب ها که تا طلوع سحر
کربلایی، نشانه ای داری

به دعا گوییا که مشغولی
چه غم مخفیانه ای داری

نکند یاد زخم بازویی
یا غم درد شانه ای داری

نکند در دل رقیّه ای ات
روضۀ ناز دانه ای داری

ای که با هر بهانه می گریی
چه دل پر بهانه ای داری

کِی اشاره کنی بر آن دو نفر
بَه چه عصر و زمانه ای داری

ای علمدار سرمدی برگرد
ای نگار محمّدی برگرد

شاعر : محمود ژولیده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *