اشعار ولادت امام زمان (عج) – اى قائم بر حق از تو قائم

اى قائم بر حق از تو قائم
هستِ همه ما ز حقّ تو قائم

اى مهدى مهد ران فرشته
جسمت ز بهشت شد سِرِشته

تو پادشه جهان مائى
در غیب و عیان به ما نمائى

تو روحى و عالمى است جسمت
مشهور به مُمکنات اسمت

اسم تو چو احمد آن محمّد
رسم تو شد آئینه ز احمد

تونور و زِ نور تو است روشنى ها
از تو است نماى دیدنى ها

خورشید جهان به چشم روشن
پیداست ز روزنى چو سوزن

هر دل که در او است چشم بینا
هستى تو بر او چو حق هویدا

موجود بگور است معدوم
بر کور دل است حق چه موهوم

صد شکر به دل چو آفتابى
هرچند به چشم در غیابى

از مهر تو روح هست در دل
حل گشته از او هزار مشکل

اشراق زمین به ربّ الارض است
از بهر تو این مقام فرض است

مهرت چو شدى به دل هویدا
جنّات نعیم گشته پیدا

فضلت چو به روح شد معظّم
شد جلوه حق وعرش اعظم

لعل لب تو چو شد گهر ریز
شد جلوه که کوثر است لبریز

نورى ز رُخَت به چشم بینا
نور است و کلیم و طور سینا

رعنا قد تو چو جلوه آرد
طوبى ز بهشت گوئى آمد

یک دم چو به جلوه آورى رو
گویم به یقین که احمد است او

چون روى ز غیب آرى اى شاه
خورشیدبه نور تو است چون ماه

شد تازه جهان به مولد تو
گردد چو جنان به موعد تو

دادى چو به فرش زیب و زیور
از مقدم خود چو چشمه کوثر

بُد منظر تو چو مظهر حقّ
آیات وى از تو شد مُصدّق

لعل لب تو غنچه وا شد
تصدیق به وحدت خدا شد

پس نطق گشوده در شهادت
بر امر رسالت و ولایت

پس خوانده تمام وحى ها را
هریک ز کتاب انبیا را

بر نطق و لسان قوم هریک
بهتر ز لسان و نطق هریک

قرآن مجید چون بخواندى
در گوش ندا ز حق رساندى

گفتى که همین ندا ز حق شد
خِلقَت به لب ولىّ حق شد

نبود عجبا ز طفل اینسان
از آنهمه نطق علم قرآن

موجود چو روحت از خدا گشت
مطبوع به جمله علمها گشت

گر طفل بُدى به جسم یکجا
گنجینه علم حق بهر جا

پس بهجت و بس سرور دارم
زین مکرمتت چو یاد آرم

در مولد خود به نصف شعبان
آمد خبر از ولىّ رحمان

معراج به عرش حق نمودى
مرآت زمصطفى چو بودى

شد تازه به عرشیان زاحمد
هر جلوه کزو به عرش آمد

تجدید ز امر مصطفى شد
تشریف به عرش کبریا شد

از صاحب عرش جلوه ها بود
با صاحب عرش رازها بود

اى شاه فرید حبّذا لَک
اى ماه وحید مَرحَبا بِک

تشریف ز تو خداى فرمود
تَرحیب ز حضرت تو بنمود

کى مهدىِ من به ممکناتم
فیض آور من به کائناتم

از بهر تو هر عطا است از من
بر مهر تو هر جزاست بر من

معراج دگر ز سِبط احمد
ریحانه او حسین آمد

در مولد خود زعالم فرش
بالا شدى او به عالم عرش

چون قائم اهل بیت اطهار
شد شِبه همه به فضل بسیار

در مکرمتش به امر معراج
شد شِبه حسین نور وَهّاج

چون نور حسین جلوه ها داشت
هرجلوه آن بسى بها داشت

یک جلوه او چو بدر انور
در موقع حمل بُد زمادر

چون مهر که نور او است پیدا
از ابر بهر کسى هویدا

او در رحم و جلاى نورش
مى بود چو بدر در ظهورش

تا بدرِ جمال او درآمد
چون شمس که از افق بتابد

شد امر خدا به اهل افلاک
در فرش روند جمع املاک

هر فوج عظیم بعد فوجى
چون موج به بحر بعد موجى

در حضرت مصطفى بیایند
بر تحنیتش سلام آرند

وانگاه به مهد نور عینش
ریحانه روح او حسینش

آیند زیارت جنابش
یابند زبهره جمالش

از هر فلکى مَلَک پیاپى
مى کرد بسوى او هوا طِى

چون جلوه حُسن او بدیدند
از شوق به مَهد او پریدند

پروانه صفت که مى شود جمع
چون نور بلند بیند از شمع

از مهد حسین تا به افلاک
پیوسته بهم ز فوج املاک

جمعى به عروج و جمع دیگر
از بهر هبوط مى زدى پر

پیش از همه جبرئیل آمد
بیش از همه بس جلیل آمد

با جند عظیم از سماوات
چندان که عقول شد از آن مات

بس حشمت دلفریب بودش
بر ارض نبُد چنین وفودش

لیک اذن نبود بهر عرشى
از بهر حسین گشته فرشى

تا همچه دگر ملایک آیند
ر منظر حق نظر نمایند

محروم از این ثواب گشته
مهجور ز حُسن یار گشته

در امر به حمل عرش بودند
یا حفظ امور مى نمودند

از آنچه صدور آن ز عرش است
زآنها به نظام امر فرش است

چون مصدر امر وخلق آنجاست
هرفیض رسد به خلق ز آنها است

در شوق حبیب حق چه بودى
شکوى بَرِ او ز خود نمودى

شد امر به جبرئیل کز فرش
محبوب من آر زود در عرش

تا زینت عرش فاضل آید
از جلوه فرش کامل آید

در عرش بَرَند بهره از او
هر بهره که بُرد هر مَلَک ز او

کز او شده گوشوارِ عرشم
از اوست نظام عرش و فرشم

مصباح هدایت من او شد
مفتاح به رحمت من او شد

جبریل به حضرتش درآمد
از حضرت حق سلامش آورد

چون جان عزیز بُرد در بر
پس جانب عرش حق بِزَد پَر

بر شَهپَر روح در علا شد
گفتى به بُراق مصطفى شد

دیدند چو عرشیان جمالش
با بهجت احمد و کمالش

معراج نبى دوباره دیدند
پروانه صفت بر او پریدند

شد جلوه او به عرش پیدا
گفتى تو که حق شده هُویدا

شد تازه به هرکدام از او
گردید مزید بهره او

تکمیل شده به بهره خود
تفضیل شده به رتبه خود

معراج دگر شنو ازآن شاه
ازکرب و بلا ولى به صد آه

زین بارگه عرش زو بخندید
از بار دگر به خود بلرزید

املاک از این عروج خندان
افلاک از آن عروج لرزان

آنگاه که بر زمین شد از زین
گردید دیگر قتیل خونین

جسمش به سما صعود دادند
بر اهل سما وُفُود دادند

بازش به زمین به مقتل خود
آورده به چشم افضل خود

این بود نهان ز جمله ابصار
آیت بُد از آن ولىّ ابرار

ازبردن جسم خون فشانش
شد ناطقه لال از بیانش

از بارش عرشیان بر او اشک
هر بحر ز فرشیان بَرَد رشک

ایمانى با نظر نظر آر
در منظر این دو مِهر دیدار

سبط نبىّ و امام مهدى
حقّ بر همه شد از این دو مرئى

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *