ادعای بابیت دروغ حسین بن منصور حلاج

حسین بن ابراهیم از ابو العباس احمد بن علی بن نوح از ابو نصر هبه اللَّه بن محمد کاتب دخترزاده ام کلثوم دختر محمد بن عثمان، برای من (شیخ طوسی) نقل کرد که: چون خداوند خواست اعمال «حلّاج» را آشکار سازد و او را رسوا و خوار گرداند، این طور پیشامد کرد که «حلّاج» خیال کرد ابو سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی رضی اللَّه عنه هم از کسانی است که فریب دوز و کلک او را میخورد و نیرنگ او در وی موثر واقع میشود؛ لذا فرستاد نزد وی و او را باطاعت خود دعوت نمود.
او با کمال نادانی چنین پنداشته بود که ابو سهل «۱» هم در این خصوص مانند
______________________________
(۱) ابو سهل بن علی بن اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت، رئیس متکلمین شیعه و پیشوای آنها در بغداد و سرآمد دانشمندان آل نوبخت بود.
در امور دینی و دنیوی مقامی تالی تلو وزارت داشته است. کتابهای بسیاری نوشته که قسمتی از آنها در رد عقائد فاسده مخالفین اسلام و تشیع است. کتاب «الانوار» در تاریخ ائمه اطهار از اوست. ابو سهل امام زمان (ع) را هنگام رحلت پدر بزرگوارش دیده است.
خواهرزاده وی: ابو محمد حسن بن موسی نوبختی مولف کتاب «المقالات و الفرق» از متکلمین و فلاسفه شیعه بود، و تالیفات و تصانیف بسیاری در کلام و فلاسفه نوشته است.
ابو اسحاق ابراهیم بن اسحاق بن ابی سهیل مولف کتاب «الیاقوت» است که علامه حلی آن را شرح کرده بنام «انوار الملکوت فی شرح الیاقوت» و او را «استاد اقدم و پیشوای اعظم» خوانده است! آل نوبخت اصلا ایرانی و طائفه بزرگی بودند، که بسیاری از دانشمندان، ادبا، منجمین؛ فلاسفه، متکلمین، نویسندگان، حکام و امرا از میان آنان برخاستند، و در دولت بنی عباس جایگاهی بزرگ داشتند. از جمله مردان بزرگ این سلسله جلیله شیخ اجل ابو القاسم حسین بن روح نوبختی یکی از سفرای امام زمان (ع) بوده است. (الکنی و الالقاب)
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۷۰۲
سایر افراد ضعیف الایمان است، و فریفته وی میشود، از این رو پیوسته او را بسوی خود دعوت میکرد و بآرامی نیرنگهای خود را برای جلب وی برخ او میکشید، زیرا موقعیت علم و ادب ابو سهل در میان مردم مشهور بود.
حلاج در نامههای خود به ابو سهل مینوشت: من وکیل صاحب الزمان علیه السّلام هستم. او نخست با این مطلب میخواست ابو سهل را بسوی خود بکشاند، سپس ادعای خود را بالا برد و نوشت که: من مامورم بتو بنویسم که هر گونه نصرت و یاری خواسته باشی برایت آشکار سازم تا دلت قوت گیرد و در نیابت من تردید نکنی! ابو سهل هم بوی پیغام داد که من در مقابل آن همه معجزات و کرامات که (بادعای تو) از تو بظهور رسیده، فقط موضوع مختصری را پیشنهاد کرده از تو میخواهم! و آن اینست که من مردی زن دوست هستم، و مایل بمعاشرت با آنها میباشم. چندین کنیز دارم که پیری مرا از نزدیکی با ایشان دور کرده است و ناچارم هر جمعه محاسن خود را حنا بگیرم و متحمل رنج زیاد شوم تا موهای سفیدم را بپوشانم و گر نه کنیزان خواهند دانست که من پیر شدهام و بمن رغبت نشان نخواهند داد و نزدیکی ما بدوری میگراید و وصال بجدائی میکشد.
از این رو از تو میخواهم کاری کنی که مرا از حنا بستن بینیاز نمائی و زحمت آن را از من برطرف سازی و موی ریشم را سیاه گردانی. اگر چنین کنی هر چه بگوئی
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۷۰۳
اطاعت میکنم و گفته تو را میپذیرم و بطریقه تو میگروم. زیرا که این معنی موجب بصیرت من میشود و از کمک بتو دریغ نخواهم داشت! چون حلاج سخن او را شنید و نتیجه دسیسهها و جواب خود را بدین گونه شنید دانست در نامههای خود که پر از ادعا و اظهار کرامات و معجزات بوده، خطا کرده و طریقه خود را بنادانی برخ او کشیده است. بدین لحاظ خودداری کرد و جواب ابو سهل را نداد و دیگر کسی نزد وی نفرستاد.
ابو سهل هم این ماجرا را اتفاقی خوش و باعث تفریح و خنده قرار داده بود و نزد همه کس بازگو میکرد، و حلاج را ریشخند مینمود. بدین گونه نزد بزرگ و کوچک شهرت یافت و همین باعث شد که کار حلاج برملا گردد، و مردم از دور وی پراکنده شوند.
جمعی از دانشمندان از حسین بن علی بن بابویه قمی (برادر شیخ صدوق) نقل کردهاند که وی گفت: پسر حلاج بقم آمد و نامهای بخویشان ابو الحسن «۱» نوشت و آنها و ابو الحسن را بسوی خود دعوت نمود و میگفت: من فرستاده امام زمان و وکیل او هستم. چون نامه او بدست پدرم (علی بن بابویه) رسید، آن را پاره کرد و بآورنده نامه فرمود: چه چیز تو را بنادانی واداشته است؟ آورنده نامه- که گمان میکنم، گفت: پسر عمه یا پسر عموی حلاج هستم- بپدرم گفت: حلاج نامهای بما نوشته و ما را دعوت کرده است، چرا نامه او را پاره کردی؟ حضار بوی خندیدند و او را مسخره کردند.
سپس پدرم برخاست و در حالی که جماعتی از اصحابش و غلامانش همراه او بودند، به حجره تجارت خود رفت. موقعی که بدر خانهای رسید که حجرهاش در آنجا واقع بود، کسانی که آن جا نشسته بودند، باحترامش برخاستند، فقط یکنفر که پدرم او را نمیشناخت از جا برخاست. موقعی که پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خود را چنان که معمول تجار است درآورد، رو کرد بجانب شخصی که
______________________________
(۱) کنیه علی بن بابویه است.
مهدی موعود، ترجمه بحار الانوار ،متن،ص:۷۰۴
حاضر بود و پرسید: این مرد ناشناس کیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت. مرد ناشناس که شنید از هویت وی سوال میکند، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت با اینکه من حاضر هستم احوال مرا از دیگری میپرسی؟.
پدرم فرمود: ای مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. گفت: وقتی تو نامه مرا پاره میکردی من میدیدم.
پدرم فرمود: تو پسر حلاج هستی؟ خدا ترا لعنت کند، ادعای اظهار معجزه میکنی؟ سپس پدرم بغلام خود گفت: پاها و گردن او را بگیر و از خانه بیرون کن! و از آن روز دیگر او را در قم ندیدیم. «۱»
برگرفته از کتاب مهدی موعود :جلد سیزدهم از کتاب بحار الانوار نوشته آقای محمد باقر بن محمد تقی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *